روز چند تن از سكنه بومى را مشاهده كرديم كه سوار بر ارابهاى كه چرخ نداشت و روى برف ميلغزيد ميرفتند و مشاهده كرديم كه هريك از آنها نقابى سياه رنك بر صورت انداختهاند و از پشت آن نقاب صحرا را مىبينند ، لذا چشمهايشان خيره نمىشود . ما هم پارچههائى سياه رنك به شكل نقاب ، مقابل صورت قرار داديم تا بتوانيم از پشت آن صحراى مستور از برف را ببينيم و چشمهاى ما از برف خيره نشود و آنها كه نمىتوانستند پارچه سياه بدست بياورند از پارچههاى تيره رنك استفاده كردند و با آنها نقاب ساختند .
گفتم كه روز بيست و يكم برج جدى كه ما به راه افتاديم برف كه از شب قبل شروع شده بود همچنان مىباريد و من مىدانستم بايد از باريدن برف و گرماى نسبى هوا استفاده كرد و بيشتر راه پيمود .
گرگهاى گرسنه بقدرى فراوان بودند كه جلوداران و عقبداران ما در تمام طول راه بسوى گرگها تيراندازى مىكردند و گاهى آنها را بقتل ميرسانيدند و سواران مىدانستند كه هرگاه عقب بمانند مورد حمله گرگهاى گرسنه قرار خواهند گرفت .
وقتى شب فرا رسيد ، برف كماكان ميباريد و من عزم داشتم از گرمى هوا حد اعلاى استفاده را بكنم و براهپيمائى ادامه بدهم ليكن جلوداران قشون ( طلايه ) اطلاع دادند كه راه را نمىبينند و اسبهاى پيشآهنگ قادر بتشخيص راه نيستند و توقف مىكنند . اسبهاى پيشاهنگ براى يافتن راه ، حتى در برف بهتر از سگ هستند و مىتوانند راه را بيابند ولى آنقدر برف باريده بود كه اسبهاى پيشآهنگ نيز از حركت بازماندند و نمىتوانستند راه را پيدا كنند . من مردد بودم چه كنم ؟ اگر دستور ميدادم كه طلايه به راه ادامه بدهد ممكن بود ما در بيابان مستور از برف گم شويم و همه از برودت نابود گرديم و هرگاه امر ميكردم كه طلايه و قشون توقف نمايد در آن بيابان سوخت يافت نمىشد و عليق و آذوقه وجود نداشت . از هيچ طرف صدائى شنيده نميشد و نورى از اميدوارى از هيچسو نميدرخشيد . گاهى از پشت ذرات برف چشمهاى يك گرگ لحظهاى ميدرخشيد و بعد خاموش ميگرديد . عاقبت يگانه راه حل عقلائى را در اتراق كردن دانستم و دستور توقف دادم .
ما سواران ، وقتى به منزل ميرسيم قبل از اينكه در فكر آسايش خود باشيم فكر راحتى مركوب خود را مىنمائيم و بعد از اينكه اسبها استراحت كردند ، ما استراحت ميكنيم . من دستور دادم كه براى جا دادن اسبها ، اصطبلهاى موقتى بوجود بياورند و آنگاه خود ما خيمه افراشتيم و بدون آتش در خيمهها بسر برديم . آن شب يكى از بدترين شبهاى عمر من بود در آغاز شب ، قدرى خوابيدم ولى بعد از اينكه برف از باريدن افتاد طورى برودت شدت كرد كه من درون خيمه نتوانستم بخوابم . در آن هواى سرد و مهلك ، نگهبانان اردوگاه ميبايد دائم با گرگها مبارزه كنند و آنها را برانند تا اينكه وارد اصطبل اسبها نشوند .
هر نگهبان كه از نگهبانى مراجعت ميكرد وارد يك اصطبل مىشد چون گرمترين نقاط اردو اصطبل بود بعد از آن سفر ، افسانههائى راجع به آن شب در افواه افتاد و از جمله گفتند كه در آن شب ، چند تن از نگهبانان من درحالىكه نيزه در دست و شمشير بر كمر داشتند در محل نگهبانى از سرما خشك شدند و تا پايان زمستان همانجا و به همان حال بودند و مسافرينى كه هنگام ذوب برفها از آن صحرا عبور كردند ، ديدند كه هنوز نيزه بر دست ايستادهاند ولى جان
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 126
مساهمون: مارسل بريون
ص١٢٦