چون شهر بخارا شهرت علمى داشت ، پدر ( عبد إله ) از ( قرميسين ) كوچ كرد و براى تحصيل عازم بخارا شد و بعد از خاتمه تحصيل در آنجا متوطن گرديد و زن گرفت و ( عبد اللّه ) بوجود آمد پدر كه اهل فضل بو ( عبد اللّه ) را بمكتب فرستاد و آن پسر درس خواند و بعد از اينكه بزرگ شد وارد خدمت من گرديد و در جنگهاى نيشابور و سبزوار و اصفهان و جنك با ( بيل اورگون ) سلطان مغول ، با من بود . چون ( عبد اللّه ) مردى تحصيل كرده بشمار مىآمد و زبان عربى را ميدانست ( ليكن نه مثل من ) نزد من تقرب داشت و شجاعتش را نيز مىپسنديدم . ( عبد اللّه ) بمناسبت اينكه مقرب بود ، چيزهائى به من مىگفت كه ديگران جرئت نداشتند بگويند و من او را مورد غضب قرار نميدادم براى اينكه ؟ ؟ بودم هرچه مىگويد از روى دلسوزى و خيرخواهى است و منظورش خدمتگذارى مىباشد . وى قبلازظهر خود را به من رسانيد و گفت اى امير ، چه ميكنى و چرا اصرار دارى در اين هواى زمهرير و روى اين زمين صيقلى راهپيمائى كنى . تو اگر به مسافرت ادامه بدهى غروب امروز در قشون تو يك اسب وجود نخواهد داشت و تمام سوارانت پياده مانده از سرما مىميرند .
در آن موقع از دور يك سياهى نمايان شده بود و من ميدانستم آنجا يك بيشه است و گفتم وقتى به آن بيشه رسيديم من فرمان توقف صادر خواهم كرد زيرا بايد در جائى توقف كنيم كه سوخت داشته باشيم و بتوانيم خود را گرم نمائيم . وقتى نيمه روز شد ابر آسمان را پوشانيد و باد زمهريرى از وزش افتاد . ابرى كه آسمان را پوشانيد آنقدر سياه بود كه زمين مستور از برف هم سياهرنگ به نظر مىرسيد ولى من و افسران و سربازانم آن ابر سياه را از باد سرد بهتر ميدانستيم وقتى به بيشه رسيديم فضا از ابر سياه تاريك شده بود و درختهاى آن بيشه هم سياه ، جلوه ميكرد .
من ميدانستم كه درختهاى آن بيشه نوعى از درخت است كه در ماوراء النهر وجود ندارد و در نواحى سردسير ميرويد ولى چوب آن به خوبى سوخته مىشود زيرا آن چوب داراى روغنى است كه كمك بسوختن آن مينمايد . اگر آن باد سرد ادامه مييافت ما بعد از رسيدن به آن بيشه نمى توانستيم خيمه برافرازيم و براى اسبهاى خود اصطبل موقتى بوجود بياوريم .
ولى چون باد : از وزش باز ايستاد برودت تخفيف يافت و ما خيمه افراشتيم و براى اسبها اصطبلهاى موقتى بوجود آورديم و آنگاه درختهاى بيشه را انداختيم و آتش افروختيم و وقتى آتش مبدل به اخگر ميشد آن را بدرون اصطبلها منتقل ميكرديم . من روزى سياهتر از آن روز نديدم و آسمان بر اثر وجود ابرهاى تيره طورى سياه مينمود كه انگار مركب بر آن ماليدهاند و زمين هم سياه رنك بود و بيشه هم برنك سياه مىنمود . از فرط برودت يك كلاغ هم در بيشه ديده نميشد و آن محيط سياه براى انسان افكار غمانگيزى بوجود ميآورد من دستور دادم كه افسرانم براى مشاوره مجتمع شوند و بعد از اينكه مجتمع گرديدند چنين گفتم : ما در اينجا عليق نداريم و بايد باسبهاى خود نواله بدهيم و آذوقه خود ما هم كم است و نمىتوانيم در اينجا زياد توقف نمائيم مشكل نداشتن آب هم مزيد اشكالات ديگر شده و من گفتهام برف را در ديك بريزند و ذوب كنند و عطش اسبها و سربازانم را تسكين بدهند و چون ديگهاى ما كوچك است نمىتوانيم مقدارى زياد آب فراهم نمائيم . اينها را مىگويم تا بدانيد كه ما بايد از اينجا برويم و گرچه اكنون در اينجا قدرى راحت هستيم ولى اين راحتى دوام نخواهد كرد زيرا نه عليق داريم نه آذوقه و نه آب فقط داراى سوخت فراوان مىباشيم اينك من ميخواهم از شما بپرسم
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: مارسل بريون
ص١٢٣