تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
و شايد ( توقتميش ) تمام قبايل ( قبچاق ) را عليه پسرم شيخ عمر ( اسم پسر تيمور لنك را بعضى از مورخين ( عمر شيخ ) نوشته‌اند - نويسنده ) شورانيد و ارتش وى را نابود كرد و او را هم بقتل رسانيد يا بحبس انداخت . هر وقت من فكر ميكردم كه ( شيخ عمر ) كشته شده از مرك او متاسف نميگرديدم چون مرك فرزندان و خويشاوندان براى ما مردان جنگى يك مصيبت نيست . ما وقتى پسران خود را بميدان جنك مىفرستيم پيش‌بينى ميكنيم كه ممكن است بقتل برسند و در ميدان جنك در بحبوحه كارزار ، جان پسر من ، و جان يك سرباز ، بيك اندازه ارزش دارد و هر دو بيك مقدار در معرض خطر قرار ميگيرند . من از مرك ( شيخ عمر ) اندوهگين نميشدم ولى از اين ميترسيدم كه ( توقتميش ) او را اسير كرده بعنوان گروگان نگاه داشته باشد و من چون نميتوانم راضى بقتل وى شوم مجبورم هرچه ( توقتميش ) ميخواهد بدهم تا اينكه پسرم را آزاد كنم . از اين گذشته از نابودى ارتش ( شيخ عمر ) كه هشتاد هزار سرباز داشت اندوهگين بودم بر اثر اين افكار نتوانستم تاب بياورم و در نيمه برج ( جدى ) با اينكه هوا سرد و زمين مستور از برف بود به راه افتادم . سربازان من گرچه در معرض برودت بودند اما استراحت كامل كردند و اسب‌ها هم مىتوانستند با سرعت راه بپيمايند . هرجا كه برف بود به سهولت پيموده مىشد ولى گاهى كه برودخانه‌ها و بركه‌هاى منجمد ميرسيديم عبور اسب‌هاى ما از روى يخ صيقلى دشوار ميگرديد . در آن مناطق ما زير سم اسبها نمد ميگسترانيديم و بعد از اينكه سواران از روى يخ عبور ميكردند نمدها را جمع‌آورى مىنموديم . تا روز بيستم برج ( جدى ) جز حوادث عادى راه‌پيمائى در صحراى پر از برف واقعه‌اى روى نداد . ولى روز بيستم بادى سرد شروع بوزيدن كرد . آن باد آنقدر سرد بود كه وقتى به صورت مىخورد ، بدان ميمانست كه آهن تفته را روى صورت گذاشته‌اند وزش باد از طلوع فجر شروع شد و بعد از طلوع آفتاب ادامه يافت و دميدن خورشيد كوچكترين اثر در آن باد نداشت و از برودت آن نميكاست . اگر چند دقيقه گوش و بينى و دست بدون حفاظ ميماند از سرما سياه مىشد و چون عده‌اى از سربازان من دستكش پوستى نداشتند دهانه اسب يدك را بيك بازوى خود متصل مىكردند و دهانه اسب خود را ببازوى ديگر و دستها را در گريبان مىكردند تا اين‌كه از سرما سياه نشود . برف زير سم اسب‌هاى ما طورى منجمد و صيقلى شده بود كه پندارى ما از روى آبگينه حركت مىكنيم و لحظه بلحظه ، اسب‌هاى ما زمين مىخوردند و بعضى از آنها بعد از زمين خوردن نمىتوانستند برخيزند براى اين‌كه استخوان دست يا پاى آنها شكسته بود . خود من هم از برودت بسيار معذب بودم و با اين‌كه لباس پوستين داشتم اگر لحظه‌اى دست‌ها يا بينى و گوش من بدون حفاظ ميماند دوچار تعب مىشدم . در بين افسران من مردى بود باسم عبد اللّه از نژاد سكنه ( قره ميسين ) ( توضيح - قرميسين اسمى است كه قدما روى كرمانشاه گذاشته‌اند و در كتب قديم ولايت كرمانشاهان باسم ولايت قرميسين خوانده ميشد - مترجم )