در بامداد روز شانزدهم برج عقرب كه قصد عزيمت از ماوراء النهر را داشتم ( جهانگير ) پسر بزرگم را براى اداره امور كشور جانشين خويش كردم تا در غياب من ، ماوراء النهر را اداره كند . آنگاه ( بيل - اورگون ) و افسران مغول را احضار نمودم و به امير مغول گفتم امروز شانزدهم برج عقرب است و من به تو مدت چند ماه مهلت دادم تا فديه خود را فراهم كنى و بپردازى و آزاد شوى ، ليكن تو به من دروغ گفتى و اگر ميخواستى فديه خود را بپردازى تا امروز لااقل قسمتى از اسبها و گوسفندان تو به ماوراء النهر رسيده بود ، اينك من مىخواهم براى جنگ از اين كشور بروم و ناگزيرم تو و افسرانت را به هلاكت برسانم ( بيل - اورگون ) گفت اى امير بزرگوار به من ترحم كن ( ولى براى افسران خود درخواست ترحم نكرد ) .
گفتم تو كافر حربى هستى و بجنگ مسلمان آمدى و اگر من جلو تو را نميگرفتم اتباع مرا كه همه مسلمان هستند بقتل ميرساندى و كشورم را ويران ميكردى و سزاى تو اينست كه بقتل برسى تو هم كافر حربى هستى و هم مردى دروغگو و خواستى با دفع الوقت مرا مشغول كنى كه شايد وسيلهاى فراهم شود كه بگريزى و به مغولستان برگردى من شايد از خون يك كافر حربى بگذرم ولى نميتوانم از خون يك دروغگو صرفنظر نمايم چون افسرانت هم در دروغگوئى شريك تو بودند آنان را نيز بقتل ميرسانم .
آنگاه بجلادان كه حضور داشتند گفتم كه سر از پيكر ( بيل ارورگون ) و افسرانش جدا كنند و چند لحظه ديگر زمين از خون آنها ارغوانى شد سپس با قشون خود كه يكصد هزار سوار بود به راه افتادم . روزها كوتاه مىشد و من قسمتى از شب را نيز راه مىپيمودم .
دستههاى سيورسات كه من جلو فرستاده بودم تا درياى آبسگون ( درياى خزر مترجم ) سيورسات فراهم كرده بودند ولى به آنها دستور داده نشد كه بعد از رسيدن به دريا بكدام طرف بروند من بعد از اينكه با قشون خود بدرياى آبسگون رسيدم از سه راه مىتوانستم بكشور قبچاق بروم يكى از راه دريا كه نزديكترين راه بود ولى براى عبور از دريا كشتى نداشتم و فرصتى وجود نداشت كه كشتى فراهم شود دوم از راه جنوب دريا و كشورهاى گرگان و طبرستان و طوالش و در آن كشورها قبايلى كوهنشين زندگى ميكردند كه براى قشون من توليد مشكلات مىنمودند و همهجا جنگل بود و عبور از جنگل هم مزيد بر مشكلات ميشد سوم راهى كه از شمال درياى ( آبسگون ) بسوى كشور قبچاق ميرفت و پسرم شيخ عمر همان راه را انتخاب كرد ولى او در فصل بهار از آنراه رفته بود و من ميبايد در فصل زمستان از آنجا بروم و خود را به قبچاق برسانم قبل از حركت از كنار درياى آبسگون من عدهاى را براى تهيه سيورسات به شمال فرستادم و گفتم لزومى ندارد كه منزل به منزل سيورسات تهيه كنند چون از آنجا ببعد راهپيمائى ما راهپيمائى جنگى خواهد بود و فرصت نخواهيم داشت شبها اتراق كنيم .
من به دستههاى سيورسات سپردم كه كنار رودخانه طرخان يك مركز بزرگ آذوقه و عليق بوجود بيآورند كه ما بعد از رسيدن به آنجا چند روز اتراق و رفع خستگى نمائيم و بعد بسوى قبچاق حركت كنيم ( رودخانه طرخان رودخانهاى است كه امروز باسم ( ولگا ) خوانده مىشود و وارد درياى خزر ميگردد - مارسل بريون ) دستههاى سيورسات به راه افتادند و من قشون يكصد هزار نفرى خود را بده دسته ده هزار نفرى تقسيم نمودم و راه شمال را پيش گرفتم وقتى
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 117
مساهمون: مارسل بريون
ص١١٧