تا چه رسد باينكه داراى آرايش جنگى باشد . سواران من در جناح و قلب سياه به حركت درآمدند .
سلاح من هم مثل سلاح سربازانم بود ولى مغفر بر سر و زره بر تن داشتم و داراى نيزه و شمشير و كمند و تيروكمان بودم .
شب قبل من خط سير قشون خود را در صحرا تغيير دادم تا اينكه در موقع روز ، هنگام حمله آفتاب از مقابل بر چشم سربازان من نتابد و در آن موقع كه حمله ما شروع شد ، ما تقريبا از طرف جنوب بسوى شمال حركت مىكرديم .
حركت چهار نعل چهل و پنج هزار سوار كه خط سير آن از مشرق تا مغرب گسترده شده و از جنوب بسوى شمال ميرود منظرهاى نيست كه من بتوانم در اينجا وصف كنم و شاعر طوس هم در كتاب خود وصف نكرده است . من تصور مىكنم در آن موقع خورشيد كه تازه سر از افق بيرون آورده بود بنظاره ما اشتغال داشت . ما جلو ميرفتيم و بيست هزار سوار ذخيره از عقب ما مىآمدند و بين ما و آنها به اندازه ربع فرسنگ فاصله وجود داشت . صف سواران ذخيره هم مانند صف ما از مشرق به مغرب گسترده بود .
من حس ميكردم كه زمين از حركت ما بلرزه درآمده و طورى از قدرت خود لذت بردم كه نتوانستم جلوى نعره را بگيرم و نعرهاى طولانى از دهانم خارج گرديد . سربازان قلب سپاه هم كه صداى نعره مرا شنيدند نعره زدند و آنگاه فرياد سلحشوران از جناح راست و جناح چپ برخاست و غوغائى بوجود آمد كه مىتوانم گفت گوش را كر ميكرد . آن غوغا ناشى از شادى و دليرى سربازان من بود و من فهميدم كه در آن لحظه تمام سربازان مثل من بقدرت ما پى بردهاند و با روحيهاى بسيار قوى بسوى خصم ميروند . در آن موقع من حس مىكردم كه سربازان من چون من مىفهمند كه در جهان ، براى مرد ، چيزى گرانبهاتر از جنگ نيست . تمام خوشيها و لذائذ جهان را اگر يك طرف بگذارند با خوشى جنگ برابرى نميكند . زيرا يك مرد هنگامى كه خود را مشغول خوشيهاى ديگر مىكند از ارزش خويش ميكاهد و همپايه زنها مىشود .
زنها هم مىتوانند خود را به انواع خوشيها مشغول كنند اما فقط يك خوشى وجود دارد كه مختص مرد مىباشد و آن هم عبارت است از جنگ . جوهر مردانگى جز در ميدان جنك در جاى ديگر پديدار نمىشود و تا صداى چكاچاك شمشير برنخيزد و خون از شاهرگهاى بريده فوران نزند يك مرد احساس لذت اصلى نميكند .
مغولها وقتى نزديك شدن ما را ديدند درصدد برآمدند كه صفوفى بوجود آورند ولى قبل از اينكه صفوف آنها آراسته شود من خود را به آنها رسانيدم و به دو فرمانده جناحين دستور دادم كه مغولها را محاصره نمايند . اگر به تو بگويم كه وقتى ما وارد اردوگاه مغولها شديم گوئى كه بيك گله بزرگ از گوسفند حملهور شدهايم شايد باور نكنى . چون تو نام ( چنگيز ) را شنيدهاى و تصور مىنمائى كه هركس مغول باشد ( چنگيز ) است .
بعضى از مغولها طورى ناتوان بودند كه حتى شمشير خود را از نيام بيرون نياوردند به اين جهت فقط در بعضى از نقاط اردوگاه مقابل ما مقاومت شد و عدهاى از سربازان مرا كشتند و در جا هاى ديگر ما مغولها را مثل گوسفند در سلاخخانه ، قتل عام ميكرديم .
من دستور داده بودم كه ( بيل - اورگون ) و افسران مغول را زنده دستگير كنند و چون ما اردوگاه را محاصره كرديم ( بيل - اورگون ) و عدهاى از افسران مغول اسير گرديدند . من تصور
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 114
مساهمون: مارسل بريون
ص١١٤