مىكردم كه ( بيل - اورگون ) مردى است قوىهيكل و بلندقامت و وقتى او را نزد من آوردند سرش از محاذات كم من تجاوز نمىكرد . من از او پرسيدم آيا تركى ميدانى يا نه ؟ معلوم شد كه ( بيل - اورگون ) جز زبان مغولى زبان ديگر را نمىداند . من بوسيله ديلماج از او پرسيدم تو با چه جرئت بفكر افتادى كه بكشور من حملهور شوى آيا آوازهء من به گوش تو نرسيده بود ؟ ( بيلاورگون ) گفت من تصور نمىكردم كه تو اين اندازه قوى باشى . گفتم تو آنقدر زبون هستى كه من نمىخواهم تو را بقتل برسانم ولى تو و اسيرانت را حبس خواهم كرد و آزادتان نخواهم نمود مگر اينكه به من فديه بدهيد . ( بيل اورگون ) گفت من حاضرم نيمى از اسبهائى را كه اينجا دارم به تو بدهم مشروط بر اينكه مرا آزاد كنى . گفتم راجع باسبهائى كه اينجا دارى حرف نزن چون همه مال من است زيرا غنيمت جنگى مىباشد و فديهاى ديگر به من بده تا آزادت كنم . ( بيل اورگون ) گفت من در كشور خود اسب و گوسفند زياد دارم و آنها را به تو خواهم داد تا آزاد شوم .
مدت دو روز ، مذاكره راجع بفديهاى كه بايد ( بيل اورگون ) و افسران او بپردازند ادامه داشت و عاقبت من موافقت كردم كه ( بيل اورگون ) شصت هزار اسب و دويست و پنجاه هزار گوسفند به من بدهد تا آزاد شود و فديه هريك از افسران او را كه اسير من شده بود هزار اسب تعيين كردم .
( بيل اورگون ) مرا مردى ساده تصور كرده بود و گفت عدهاى از سربازان خود را با من به مغولستان بفرست تا اسبها و گوسفندها را فراهم كنم و براى تو بفرستم ولى من درخواستش را كه ميدانستم حيله است نپذيرفتم و گفتم تو و افسرانت ، اسير من خواهيد بود تا وقتى كه اسبها و گوسفندها از مغولستان بيايد . ( بيل اورگون ) گفت آيا ميدانى از اينجا تا مغولستان چقدر راه است و سفر فرستادگان من به آنجا و مراجعت از مغولستان با اسبها و گوسفندان چقدر طول مىكشد . گفتم اين فكر را مىبايد موقعى كه هنوز عزم حمله بكشور مرا نكرده بودى بكنى .
آنگاه با وى اتمام حجت كردم و گفتم از حالا تا فصل پائيز فرصت دارى كه اسبها و گوسفندان را از مغولستان باينجا برسانى و اگر تا روز پانزدهم برج عقرب كه دومين برج پائيز است اسبها و گوسفندان به من نرسد تو را خواهم كشت ، و با افسرانت نيز همينگونه رفتار خواهم كرد .
من مىدانستم كه سلطان شكست خورده مغول نمىتواند شصت هزار اسب و دويست و پنجاه هزار گوسفند را با يك گله به ماوراء النهر برساند و به او گفتم كه اسبها و گوسفندان را با گلههاى كوچك به راه بيندازد بطورىكه مجموع آنها تا نيمه برج عقرب بماوراء النهر برسد . ( بطورىكه ديديم تيمور لنگ تا اينجا حساب ايام را از روى ماههاى قمرى تعيين ميكرد و در اينجا از روى ماه شمسى تعيين مىنمايد و در ماوراء النهر هم ماه قمرى مورد احتياج بوده و هم ماه شمسى - مارسل بريون ) .
فصل بهار و آنگاه فصل تابستان سپرى شد و اثرى از اسبها و گوسفندهاى ( بيل اورگون ) به چشم نرسيد . در آن سال من در ماوراء النهر بودم ، قسمتى از اوقات خود را صرف تمشيت قشون كردم و قسمتى ديگر را صرف آبادانى مملكت نمودم و در ضمن به تربيت فرزندان خود پرداختم پسر چهارم من ( شاهرخ ) در آن موقع طفلى هشت ساله بود و ميتوانست بر اسب سوار شود و با كمانهاى كوچك تيراندازى كند .
وقتى شاهرخ به دنيا آمد و من نام او را انتخاب كردم و آن نام را بر وى گذاشتند و در
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 115
مساهمون: مارسل بريون
ص١١٥