گوش طفل اذان گفتند يك شب خوابى ديدم .
در حال رؤيا مشاهده كردم كه هفت كودك شيرخوار كه همه پسر هستند مقابل من قرار گرفته و من اسم چهارتاى آنها را ميدانم و آنها موسوم مىباشند به جهانگير - شيخ عمر - ميران شاه شاهرخ .
ولى از اسم سه كودك ديگر بىاطلاع ميباشم و شگفت آنكه از بالاى سر كودك چهارم كه شاهرخ باشد دم گاو كوهى آويخته بود .
( قبايل مغول دم گاو كوهى مناطق آسياى مركزى باسم ( ياك ) را چون بيرق مورد استفاده قرار ميدادند و تيمور لنك كه خود را از فرزندان چنگيز ميدانست نيز همان پرچم را به كار ميبرد - مارسل بريون ) .
من از روز بعد خواب مزبور را براى كسانى كه ميدانستم معبر هستند نقل كردم و همهء آنها گفتند كه داراى هفت پسر خواهى شد كه چهار تن از آنها تاكنون به دنيا آمدهاند و سه تن ديگر ، در آينده خواهند آمد . ولى هيچيك از آنها نتوانستند يا نخواستند وجود دم گاو را بالاى سر ( شاهرخ ) تعبير نمايند . ولى خود من حدس ميزدم كه در بين پسرانم شاهرخ برجستگى پيدا خواهد كرد و شايد بتواند جاى مرا بگيرد ( در بين پسران تيمور لنك ، تنها كسى كه بعد از او سلطنت كرد ( شاهرخ ) بود اما از پسران ديگرش فرزندانى بوجود آمدند كه آنها در ادوار بعد بسلطنت رسيدند - مارسل بريون ) شايد بمناسبت خوابى كه ديدم يا از آن جهت كه ( شاهرخ ) در آن موقع كوچكترين پسرم بود و كوچكترين طفل عزيز مىشود او را خيلى دوست ميداشتم و ميخواستم كه پيوسته با من باشد . ولى دوستى من مانع از اين نمىشد كه وى را يك مرد سلحشور و بىباك ببار بياورم زيرا ميدانستم پسرى كه فرزند ( تيمور ) است بايد چون پدر باشد . از ( شيخ عمر ) پسر من كه بكشور قبچاق رفته بود ، اخبارى ميرسيد و معلوم ميشد كه دو مرتبه با ( توقتميش ) زودوخورد كرده بدون اينكه نتيجه قطعى از جنگ گرفته شود ، در آغاز ماه دوم پائيز خبرى ( از شيخ عمر ) رسيد كه از من درخواست كمك فورى مىكرد .
از خبرى كه ( شيخ عمر ) فرستاد معلومم شد كه وضع او وخيم است و اگر بيدرنگ به او كمك نشود خود و قشونش نابود خواهد گرديد من تصميم گرفتم كه خود به يارى ( شيخ عمر ) بروم و با اينكه فصل قشونكشى گذشته بود ، نمىتوانستم از يارى او منصرف شوم .
دو روز بعد از اينكه خبر ( شيخ عمر ) به من رسيد دستههاى تهيه سيورسات قشون من بسوى مغرب به راه افتاد و من باشتاب مشغول بسيج قشون شدم كه به راه بيفتم . از اسبها و گوسفندهائى كه اسيران مغول مىبايد تحويل بدهند و آزاد شوند اثرى پديدار نگرديد و معلوم شد كه خواستهاند دفع الوقت كنند ولى من ناگزير بودم كه تا روز پانزدهم برج عقرب صبر نمايم و اگر تا آن روز اسب و گوسفند نرسيد اسيران را به هلاكت برسانم .
من نمىتوانستم بعد از حركت از ماوراء النهر ( بيل اورگون ) و افسران مغول را كه اسير من بودند زنده بگذارم ، چون قطع نظر از اينكه آنها مستوجب مرگ بودند ، بعيد نمىنمود كه پس از رفتن من درصدد توطئه برآيند و فتنهاى برپا كنند از يكطرف شتاب داشتم كه ؟ ؟ ماوراء - النهر حركت نمايم و بكمك ( شيخ عمر ) بروم و از طرف ديگر مجبور بودم كه تا روز پانزدهم برج عقرب صبر كنم .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 116
مساهمون: مارسل بريون
ص١١٦