تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
هزار اسب يدك نگاه‌دارى نمايند . شصت و پنج هزار سوار ديگر را منقسم به چهار قسمت كردم و سه قسمت آنها هريك از پانزده هزار سوار متشكل شد . آن سه قسمت جناح راست و جناح چپ و قلب قشون بود و بيست هزار سوار را هم در ذخيره نگاه داشتم كه در موقع ضرورت از آنها استفاده كنم . طلايه به من اطلاع داد كه قشون مغول داراى زن و بچه نيست و فهميدم علت كندى حركت سربازان مغول اين بود كه اسب نداشتند و بعد از يك روز راه مجبور بودند كه توقف نمايند تا اسبها ، از خستگى بيرون بيايند . از گزارش‌هاى طلايه اول فهميدم كه خصم از نزديك شدن من به كلى بىاطلاع است و چون فكر مىكند كه تا ماوراء النهر خيلى فاصله دارد خود را نيازمند نمىبيند كه طلايه بجلو بفرستد من از بيم آنكه مبادا خصم بفهمد كه من نزديك ميشوم راه‌هائى را كه منتهى به خصم ميشد بستم و دو طلايه خود را فراخواندم و فقط عده‌اى قليل را مأمور نمودم كه در دو فرسنگى قشون من مشغول حركت باشند و ساعت بساعت مرا از وضع خصم مطلع نمايند . وضع من طورى بود كه مىتوانستم بدشمن شبيخون بزنم ولى به دو علت ترجيح دادم كه هنگام روز بدشمن حمله‌ور شوم . اول اينكه چون قشون دشمن بزرگ و شماره سربازانش بين يكصد تا يكصد و بيست هزار نفر بود ، هنگام شب ، در موقع شبيخون بين سربازان من بىنظمى بوجود مىآمد و ممكن بود كه آنها دوست را از دشمن تميز ندهند . ديگر اين‌كه عزم داشتم ( بيل - اورگون ) را زنده دستگير كنم و او را ببينم و از وى بپرسم بچه جرئت درصدد برآمد كه بجنگ فرزند چنگيز برود ؟ سرانجام من به جائى رسيدم كه با خصم بيش از چهار فرسنگ فاصله نداشتم و در آنجا ، اسبهاى يدك را رها كردم و آنها را تحت حفاظت سربازانى كه مىبايد عقب بمانند قرار دادم و به سربازان گفتم استراحت كنند و بگذارند كه اسبها نفس تازه نمايند . در نيمه شب به راه افتادم و چون وقت كافى داشتم با حركت قدم راه مىپيموديم . همين‌كه طليعه بامداد دميد بجناحين خود دستور دادم در دو طرف من كه قلب قشون بودم قرار بگيرند . اگر تو روزى بخواهى سردار جنگى شوى بدان كه آرايش صفوف سربازان در ميدان جنگ كارى است كه علاوه بر لياقت خود سردار ، مشق و ممارست مىخواهد . تو اگر بخواهى يك دسته سرباز ناشى را مأمور كنى كه در جناح راست و يا چپ تو قرار بگيرند ممكن است بعد از يك روز هم نتوانند كه جاى خود را پيدا نمايند . ولى سربازى كه تعليم يافته باشد ميداند كه كجا بايد قرار بگيرد . يكساعت بعد از اين‌كه من امر كردم جناحين من در دو طرف من قرار بگيرند آرايش جنگى ما خاتمه يافته بود . من چون پيش‌بينى مينمودم كه با سواران خواهيم جنگيد ، بسربازان خود نيزه دادم تا در موقع برخورد با خصم با نيزه آنها را از زين سرنگون نمايند . هر سوار من علاوه بر نيزه داراى شمشير و كمند و تيروكمان هم بود . سواران مجبور نبودند كه همواره با دست گرفتن نيزه خود را ناراحت كنند و من به آنها اختيار دادم كه اگر متوجه شدند احتياج به نيزه ندارند آن را رها نمايند . وقتى روز دميد ما در يك دشت مسطح قرار داشتيم و نمىتوانستيم خود را از نظر خصم پنهان كنيم . آن موقع من متوجه شدم كه مغولها زبون شده‌اند زيرا وقتى آنها ما را ديدند هنوز قسمتى از اردوگاه خود را جمع‌آورى ننموده بودند . در آن لحظه دانستم كه ( بيل - اورگون ) مردى است نالايق و عارى از فنون جنگ چون آفتاب طلوع كرده و او هنوز اردوگاه خود را جمع‌آورى ننموده است