تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
گفتم حصار اصفهان هفت فرسنگ و نيم طول داشت و داراى سيصد برج بود و از پشت حصار ارابه عبور ميكرد . هيچكس نميدانست آن حصار چه موقع ساخته شده ولى بدفعات آن را درست كرده بودند . پيش نماز قصبه ( سده ) برايم نقل كرد كه حصار اصفهان از طرف نوح پيغمبر ساخته شده و آنقدر حصار مزبور محكم است كه طوفان نتوانست آن را ويران نمايد و حتى گفت كه نوح پيغمبر ، قبل از طوفان ، كشتى خود را در اصفهان ساخت و از آنجا به راه افتاد . ويران كردن آن حصار حتى بوسيله احتراق باروت كارى بود مشكل براى اينكه خيلى ضخامت داشت . معهذا براى اينكه بتوانيم زودتر شهر را تصرف نمائيم ، مجبور بوديم كه حصار را ويران كنيم و قسمتى از سربازان خود را وارد شهر نمائيم وقتى سربازان من وارد اصفهان شدند در تمام آن شهر يك اسب و يك قاطر و الاغ و يك سگ وجود نداشت و سكنه اصفهان تمام جانوران را از فرط گرسنگى خورده بودند . در آن روز گرسنگى سكنه شهر خيلى بما كمك كرد و اگر اصفهانيها گرسنه نبودند به سهولت از پا در نمىآمدند چون در مدت محاصره طولانى شهر اصفهان نشان دادند كه مىتوانند مقاومت نمايند . بامداد آن روز آفتاب دميد و بعد از آن هوا مستور از ابر گرديد و از ظهر ، اولين باران پائيزى باريدن گرفت . ريزش باران ما را اذيت ميكرد ليكن بجنك ادامه ميداديم . با اينكه اصفهانيها گرسنه بودند هنگاميكه سربازان من از دو مدخل و مخرج زاينده رود وارد شهر شدند سخت مقاومت كردند . در حالى كه مردهاى اصفهانى مقابل سربازان ما مقاومت ميكردند زنها و سالخوردگان هرچه را كه بدست مىآوردند در كوچه‌ها روى هم مىانباشتند تا اينكه ديوارى بوجود بياورند و از عبور ما ممانعت نمايند . نزديك ظهر قبل از اينكه نزول باران شروع شود از بعضى از آن ديوارها دود بر ميخاست و معلوم ميشد كه اصفهانىها ميخواستند براى ممانعت از عبور ما از آتش نيز استفاده نمايند . ليكن بعد از اينكه باران فرو ريخت آتشها را خاموش كرد . نزديك ظهر قبل از نزول باران سربازان من خواستند كه در چند نقطه بوسيله احتراق باروت رخنه‌هائى در حصار شهر بوجود بياورند و عده‌اى از آنها از آن رخنه‌ها وارد شهر شوند و بكمك همقطاران خود بشتابند بعد از اينكه باران فرو ريخت هم حفر قاعده حصار براى نهادن باروت در حفره‌ها مشكل شد و هم نگاهدارى باروت براى اينكه رطوبت برندارد زيرا ، باروت مرطوب محترق نميشود . معهذا هنگام عصر ما توانستيم در چند نقطه ديگر هم حصار را ويران نمائيم و عده‌اى از سربازان خود را به داخل شهر بفرستيم . سواران من در بيرون شهر زير باران متوقف بودند و انتظار ميكشيدند كه فرمان حمله از طرف من صادر شود . ولى وضع شهر و بخصوص بعد از اينكه باران ادامه يافت بوضعى درآمد كه من نميتوانستم از آنها استفاده كنم و ناگزير بايد آنها را پياده كرد و به شهر فرستاد . سربازان ( چتين ) كه من در اين سرگذشت شمه‌اى راجع به آن‌ها صحبت كردم جزو سربازانى بودند كه در بامداد وارد شهر شده بودند و ( اورگون - چتين ) فرمانده آنها نيز با آنان به شهر رفت . عده‌اى از سربازان مزبور در معابر اصفهان بقتل رسيدند و هنگام عصر براى من خبر آوردند كه ( اورگون - چتين ) كشته شد و بعد جسد او را از شهر خارج كردند و من مشاهده نمودم كه اصفهانيها سر ( اورگون - چتين ) را از بدنش جدا كرده . بسر نيزه زده‌اند و