من شمشير و زره و مغفر بسازند و شاگردان سمرقندى و بخارائى و قولدرى را در كارگاههاى خود تربيت كنند . فصل بهار تمام شد و تابستان فرا رسيد بدون اينكه اصفهانيها دچار قحطى شوند يا آماده براى گشودن دروازههاى شهر باشند عدهاى از سربازان من بيمار شدند و من متوجه گرديدم كه بيمارى آنها ناشى از آب است چون در ماوراء النهر نيز از آن بيمارى وجود داشت و دارد و در فصل بهار و تابستان مردم در نقاطى كه آبهاى خطرناك دارد دوچار آن بيمارى مىشدند و مىشوند و اصفهانيها بيماريهاى مزبور را تب نوبه ميخواندند ( تيمور لنگ مىگويد كه بيمارى تب نوبه از آب خطرناك است و معلوم مىشود كه اطباى قديم ايران بيمارى مالاريا را ناشى از آب ميدانستند همچنانكه اطباى قديم اروپا هم عقيده داشتند كه مرض مالاريا ناشى از آب راكد مىباشد و در زبان فارسى اين دوره اصطلاح ( بد آبوهوا ) يادگارى است از نظريه اطباى قديم ما - مترجم ) گاهى فكر ميكردم كه بمحاصره اصفهان خاتمه بدهم و راه فارس را پيش بگيرم و بجنگ پادشاه فارس بروم ولى مىفهميدم كه قرار دادن شهرى مستحكم چون اصفهان را در عقب خود ، و رفتن بسوى فارس ديوانگى است چون شايد راه مراجعت مرا قطع نمايند .
گاهى هم با خود ميگفتم بماوراء النهر برگردم و سال ديگر عزم اصفهان كنم ولى غرور من مانع از اين بود كه بدون گشودن شهر اصفهان مراجعت نمايم بعد از اينكه فصل تابستان فرا رسيد آب رود ( زاينده ) كم شد ولى هنوز رودخانه مزبور خيلى آب داشت و قشون من نمىتوانست از راه رودخانه وارد شهر شود بفكر افتادم كه مجراى رودخانه ( زاينده ) را برگردانم و از بستر خشك رودخانه وارد شهر شوم و چند تن از معماران را باتفاق دستهاى از سربازان براى تحقيق فرستادم تا اينكه سواحل رود زاينده را از نظر بگذرانند و بگويند كه در كجا ميتوان يك مجراى جديد براى رودخانه حفر كرد و آب زاينده را برگردانيد .
گفتم كه رود زاينده از مغرب بسوى مشرق حركت مىكند و معماران من راه مغرب را پيش گرفتند تا قسمتهاى علياى رودخانه را از نظر بگذرانند و بعد از سه روز مراجعت كردند و گفتند سواحل رودخانه زاينده در طرف مغرب بلند است و آب رودخانه ، بر آن سوار نمىشود و اگر بخواهند مجراى جديد براى روخانه حفر كنند بايد عده زيادى از كارگران را براى مدت مديدى به كار انداخت تا برآمدگى ساحل از بين برود و آب وارد يكى از دشتهائى كه در طرفين رودخانه هست بشود . نظريه معماران تقريبا همان بود كه در به دو ورود گفتند و اظهار داشتند كه ميتوان آب رود زاينده را برگردانيد اما خيلى زحمت دارد و طول مىكشد تا اينكه مجراى جديد احداث گردد سربازان من يكى بعد از ديگرى ناخوش مىشدند و بتجويز اطباء من آنها را از اصفهان دور ميكردم و به قصبهاى موسوم به مورچه ميفرستادم زيرا آب آن قصبه خطرناك نبود .
در شهر اصفهان رفتهرفته آثار كمبود خواربار محسوس گرديد ولى هنوز حاضر نبودند شهر را تسليم كنند و فكر ميكردند كه من از طول مدت محاصره خسته خواهم شد و مراجعت خواهم كرد من آنقدر در پيرامون اصفهان توقف كردم تا فصل تابستان گذشت و نسيم خنك پائيز وزيدن گرفت . در آن موقع آب رودخانه زاينده بقدرى كم شده بود كه نه فقط سواران بلكه افراد پياده هم مىتوانستند بدون اشكال از مجراى رود ، وارد شهر شوند . من 9 هزار نفر از سربازان
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: مارسل بريون
ص١٠١