خود را بمناسبت اينكه بيمار بودند از اصفهان دور كردم و پنج هزار تن از آنها هم در جنگ هائى كه با محصورين كرديم كشته شدند و براى من يكصد و شش هزار سرباز باقى ماند .
قبل از اينكه به شهر حمله كنم پنجاه هزار تن از سربازان خود را به دو قشون بيست و پنج هزار نفرى تقسيم كردم و آنها را بعنوان ذخيره در خارج از شهر نگاه داشتم چون يك سردار جنگى موقعى كه حمله مىكند بايد ذخيره داشته باشد تا اگر وضع جنگ براى او وخيم گرديد از نيروى تازه نفس ذخيره استفاده نمايد . وارد كردن تمام سربازان بميدان جنگ ، در يك موقع دور از عقل است چون همه خسته ميشوند و همه ممكن است دوچار خطر گردند شصت و شش هزار سرباز بقيه قشون خود را منقسم به سه دسته كردم و دستهاى مأمور شدند كه از طرف مشرق از مجراى رودخانه ( از مخرج آن ) وارد شهر شوند و دستهاى ديگر از مجراى رودخانه قدم به شهر بگذارند . دسته سوم هم مأمور گرديدند كه در همان موقع درصدد برآيند حصار شهر را بوسيله انفجار باروت ويران كنند من ميدانستم وقتى ما از دو طرف ، از راه مجراى غربى رودخانه وارد شهر شويم بطور حتم عدهاى از جنگجويان اصفهانى كه در حصار هستند فرود مىآيند تا اينكه جلوى ما را بگيرند در نتيجه شماره مدافعين حصار شهر كم مىشود و سربازان ما خواهند توانست آسانتر پاى حصار را حفر نمايند و باروت منفجر كنند .
در بامداد روز پانزدهم جمادى الاولى در سال 780 هجرى قبل از اينكه آفتاب طلوع ؟ ؟ و اندكى بعد از اينكه فجر دميد حمله بزرگ عليه اصفهان شروع شد .
بسربازانى كه از دوسو ميبايد به شهر بروند گفتم شما بدانيد كه نبايد برگرديد و اگر مراجعت كنيد به هلاكت خواهيد رسيد من فقط در يك صورت بشما اجازه بازگشت مىدهم و آن اينكه اصفهان مسخر شده باشد . بسربازانم گفتم بيهچكس ترحم نكنيد و هركس كه مقاومت مينمايد بقتل برسانيد ولو طفل باشد . وقتى كه شهر مسخر شد آنوقت من راجع بسرنوشت آن عده از مردم كه زنده ماندهاند تصميم خواهم گرفت و دستور خواهم داد كه با آنها چگونه رفتار كنند . سربازان مىدانستند اگر اصفهان را مسخر كنند غنى خواهند شد زيرا تمام اموال سكنه شهر نصيب آنها خواهد شد . من شنيده بودم كه زيباترين زنهاى ايران در شهر اصفهان هستند و بسربازان خود وعده دادم كه بعد از تصرف شهر تمام زنهاى جوان و زيبا ، از آن شما خواهد بود . طبق معمول وقتى سربازان من مبادرت بحمله كردند من در خارج شهر يعنى مدخل رودخانه زاينده بجا ماندم ولى نه از آن جهت كه از كسى ميترسيدم بلكه براى اداره كردن قشون و تقويت روحيه سربازان خود .
من ميدانستم اگر قبل از پيروزى بقتل برسم روحيه سربازانم متزلزل مىشود و ديگر نمىتوانند با دلگرمى بجنگند . گرچه پس از من پسرانم فرماندهى جنگ را بر عهده ميگرفتند ولى آنها جوان بودند و سرداران و سربازانم را مثل من نمىشناختند . سربازان من مسلح به شمشير و تبر و گرز اما پياده از دو طرف وارد شهر شدند . من ميدانستم هنگام تصرف يك شهر سربازان پياده بهتر از سربازان سوار اثر دارند زيرا كوچههاى شهر مانع از فعاليت سواران مىشود و سواران را بايد در جايى به كار انداخت كه جلگه مسطح يا ميدانهاى وسيع وجود داشته باشد . ولى آماده بودم كه اگر در خيابانها و ميدانهاى وسيع مقابل سربازانم مقاومت نمايند عدهاى از سواران نيروى ذخيره را به شهر بفرستم تا اين مراكز مقاومت را به زودى از بين ببرند .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 102
مساهمون: مارسل بريون
ص١٠٢