به من گفتند كه تو از سلطان منصور مظفرى بخواه كه با كاروان سريع السير يا ارابه براى تو مقدارى آبليمو بفرستد .
اين تقاضا درخور اميرى چون من نبود ولى براى اينكه دوستى خود را نسبت بپادشاه فارس بثبوت برسانم نامهاى برايش نوشتم و در آن تقاضا كردم كه چون بيمار هستم و پزشك براى من آبليموى فارس تجويز كرده از او درخواست مىكنم كه با كاروان سريع السير يا ارابه ، مقدارى آبليمو برايم بفرستد در آن نامه نوشتم كه اگر بيمار نبودم و يگانه داروى مرض من آبليموى فارس نمىبود آن تقاضا را از وى نميكردم و طبيعى است كه اگر درخواست مرا اجابت كند مرهون دوستى او خواهم بود سلطان منصور مظفرى در جواب نامهاى نوشت كه از سطر اول تا آخر آن ناسزا بود در مقدمه نامه نوشت كه بارگاه من دكان عطارى نيست كه تو از من آبليموى فارس خواستهاى و من نه عطارم و نه آبليمو فروش شايد تصور كردهاى كه چون از نواده چنگيز مىباشى ، مىتوانى مرا مورد تحقير قرار بدهى ولى بايد به تو بگويم كه جد تو چنگيز نتوانست بملك فارس توهين نمايد تا چه رسد به تو كه در قبال چنگيز بيش از مورچهاى نيستى بعد نوشته بود من اگر عطار و آبليمو فروش هم بودم براى تو آبليموى فارس را كه يگانه داروى بيمارى تو مىباشد نمىفرستادم تا از آن مرض بميرى و نوادهء چنگيز در جهان وجود نداشته باشد .
وصول نامه مزبور مرا خشمگين كرد و دانستم كه سلطان منصور مظفرى پادشاه فارس مردى است مغرور و خودپسند و نادان چون اگر نادان نبود در جواب من آن نامه را نمينوشت در همان روز كه نامه مزبور به من رسيد تصميم گرفتم كه روزى دماغ سلطان منصور مظفرى را به خاك بمالم ولى تا وقتى عراق را نمىگرفتم نميتوانستم خود را بفارس برسانم زيرا بطورىكه گفتم يك قشون بزرك نميتوانست از راه كوير ايران عبور كند و خود را به جنوب عراق يعنى يزد و كرمان و فارس برساند ( يادآورى - انسان گاهى از عللى كه حوادث بزرگ تاريخى را بوجود آورده مبهوت مىشود چون چند شيشه يا كوزه آبليموى فارس سبب گرديد كه سلسله سلاطين مظفرى كه به آنها آل مظفر هم ميگويند نابود گردد - مترجم )
وقتى بهار سال 780 هجرى فرا رسيد با يك قشون يكصد و بيست هزار نفرى از ماوراء النهر به راه افتادم و وارد خراسان شدم من قشون خود را به واحدهاى چهل هزار نفرى تقسيم كردم و فرماندهى دو واحد را به دو پسر خود واگذاشتم و فرماندهى واحد ديگر را خود برعهده گرفتم . از طوس ، راهى عريض بسوى رى ميرود و من آن راه را پيش گرفتم و بدون اينكه بمقاومتى برخورد كنم به رى رسيدم ولى رى ويرانهاى بيش نبود و روستائيان پيرامون آن شهر ميگفتند كه صدها جنازه زير خرابههاى رى مدفون است و هيچكس نمىتواند آن جنازهها را بيرون بيآورد شهر رى شهرى بود بزرگ واقع در دامنه كوهى كه يك سر آن را كوه شميران ميخواندند و سر ديگرش را كوهكن مىگفتند و جمعيت رى از نيشابور بيشتر بود و قنواتى كه از كوههاى شميران و كن جارى مىگرديد آن شهر را مشروب مىكرد ولى دو سال قبل از اين كه من به رى برسم در نيمه شب زلزلهاى مهيب شهر را بلرزه درآورد و آن شهر بزرك پس از چند دقيقه ويران گرديد و از رى غير از ويرانهاى باقى نماند عدهاى از مردان و زنان كه توانسته بودند هنگام زلزله بگريزند از شهر خارج شدند و در قريههاى اطراف مسكن گرفتند .
منم تيمور جهانگشا ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: مارسل بريون
ص٩٥