عبد اللَّه عبّاس گفت : اقنى ، اى ارضى بما اعطى تو را به آنچه داد راضى كرد .
حضرمىّ گفت : اغنى نفسه و اقنى الخلايق اليه ، گفت خود را بى نياز داشت از خلقان و خلقان را به خود محتاج كرد . ابن زيد گفت : اغنى مال بسيار داد و اقنى ، مال اندك داد . اخفش گفت : اقنى ، افقر ( 1 ) . ابن كيسان گفت : اقنى ، و اولد فرزند داد تو را .
* ( وَأَنَّه هُوَ رَبُّ الشِّعْرى ) * ، گفتند : « شعرى » كوكبى است به دنبال « ثريّا » آن را « مرزم » خوانند . و گفتند : مرزم دگر است و شعرى دگر . شعرى دو ( 2 ) است : يكى را عبور خوانند براى آن كه « مجرّه » را عبره كند ( 3 ) و يكى ( 4 ) غميصا و آن تصغير غمصاء بود من الغمص و هو الرّمص ، چنان روشن نيست پندارى از ده ( 5 ) در چشم دارد .
و عرب گفتند : - در خرافاتى كه هست ايشان را - كه سهيل و شعرى به يك جاى مجتمع بودند سهيل به نجد آمد [ 87 - پ ] يمانى ( 6 ) شعرى العبور از قفا ( 7 ) بيامد مجرّه را عبر كرد و غميصا باستاد و بر فراق مىگريست ( 8 ) تا چشمش ژفگن شد . يكى را براى اين عبور خواندند و يكى را غميصا . و مراد اين جا شعرى العبور است كه خزاعه آن را پرستيدندى . و اوّل كس كه اين كرد يكى بود از اشراف ايشان او را ابو كبشه عبد الشّعرى العبور گفتند ( 9 ) . او گفت اين را براى آن مىپرستم كه همهء ستارگان فلك به عرض برند ( 10 ) و او به طول ( 11 ) چون رسول - عليه السلام - بيامد عرب او را « ابو كثير » خواندند اعنى رسول - عليه السلام - براى مخالفت ايشان را چنان كه ابو كبشه مخالفت كرد ايشان را در عبادت شعرى .
هامش
( 1 ) . آج : اقصر .
( 2 ) . آد ، گا كوكب .
( 3 ) . آد : عبور كا : بگذشته است .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها را .
( 5 ) . كذا در اساس و آج آد ، كا ، گا : كژه .
( 6 ) . كذا : در اساس و آج آد ، گا ، گا شد .
( 7 ) . آد ، كا ، گا او .
( 8 ) . آد ، كا ، گا سهيل .
( 9 ) . آد ، كا ، گا : گفتندى .
( 10 ) . اساس : براند ، با توجّه به آج تصحيح شد .
( 11 ) . آد ، گا : بر طول .