گفت : يا رسول الله مرا صداعى هست و رمدى . گفت : پيش آى . على پيش رسول رفت . رسول - عليه السلام - سر او بر ران خود ( 1 ) نهاد و آب دهن مبارك خود در ( 2 ) چشم او پاشيد ( 3 ) و دست ( 4 ) فرود آورد ، در حال چشم بر كرد ( 5 ) و چشمش درست شد . پنداشتى او را هرگز درد چشم نبوده است و صداعش ساكن شد ( 6 ) . و رسول - عليه السلام - در آن جا او را دعا كرد ، گفت :
اللهم قه الحر و البرد
، [ 296 - پ ] بار خدايا از سرما و گرمايش نگاهدار ! امير المؤمنين - عليه السلام - گفت : و الله كه از آن روز ( 7 ) نه سرما يافتم و نه گرما ، و رايت به دست او داد .
راوى خبر گويد كه رايتى بود سپيد ، گفت : اين رايت بستان و برو كه جبريل با تو است و نصرت در پيش تو است و ترس ( 8 ) در دل قوم پراگنده است . آنگه گفت : يا على ! بدان كه ايشان در كتاب خود چنين يافتند كه آن كس كه حصن ايشان بگشايد و دمار ايشان بر دست او بود ، او را ايليا ( 9 ) گويند ( 10 ) و به روايتى اليا ( 11 ) . چون آن جا روى بگوى كه من علىام كه ايشان مخذول شوند - ان شاء الله .
امير المؤمنين گفت : رايت بستدم و رفتم تا به زير حصن ( 12 ) . راوى خبر گويد :
اين روز على ارجوانى صرخ ( 13 ) پوشيده داشت مزأبر ( 14 ) ، يعنى پرزه بر آورده . از خيبر مرحب ( 15 ) بيرون آمد ، كه رئيس و مقدم و صاحب حصن بود با سلاح تمام ، مغفرى بر سر نهاده بر بالاى آن مغفرى از سنگ تراشيده بر سر نهاده و اسب ناورد مىداد و اين رجز مىگفت :
قد علمت خيبر انى مرحب
شاك سلاحى بطل مجرب
اطعن احيانا و حينا اضرب
اذا الحروب ( 16 ) اقبلت تلتهب
هامش
( 1 ) . آج : سر او را بر زانوى مبارك خود ، ما : سر او بر زانوى خود .
( 2 ) . ما ، افزوده : دهن و .
( 3 ) . گا ، آد : افگند .
( 4 ) . گا ، آد ، افزوده : بر سر او .
( 5 ) . ما ، آد : باز كرد .
( 6 ) . لا ، افزوده : پنداشتى هرگز نبود .
( 7 ) . لا : از آن روز باز .
( 8 ) . گا ، آد : ترس تو .
( 9 ) . گا : اليا .
( 10 ) . ما ، گا ، لا ، آد : خوانند .
( 11 ) . ما ، و يروى : اوليا ، لا : يروى : آليا ، آد : و گويند : اليا .
( 12 ) . گا ، آد : امير المؤمنين - عليه السلام - رايت بستد و متوجه حصن شد ، ما : خيبر ، آج : حصن خيبر .
( 13 ) . آج : حضرت امير حلهء سرخ ، ما : على حلهء سرخ ارجوانى ، گا ، لا ، آد : حلهء ارجوانى سرخ .
( 14 ) . ما : مريز .
( 15 ) . ضبط آد : مرحب .
( 16 ) . آج ، ما : اذ الحروب .