* ( فَلَمَّا رَأَوْه ) * ، چون ديدند آن را ، يعنى ، عذاب را ، * ( عارِضاً ) * ، ابرى پديد آمد معترض ( 1 ) ، * ( مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ ) * ، روى به واديهاى ايشان نهاده ، * ( قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا ) * ، گفتند :
اين ابرى است كه ما را باران خواهد دادن . و مجاهد گفت : ابر را براى آن عارض خوانند ، لانه يبدو في عرض السماء ، اى ناحيته . قال الاعشى :
يا من راى عارضا ( 2 ) قد بت ارمقه
كأنما البرق في حافاته شعل ( 3 )
مفسران گفتند مدتى بود كه ايشان را باران نمىآمد . و هود - عليه السلام - مىگفت : ايمان آرى تا من دعا كنم با ( 4 ) خداى تعالى شما را باران دهد ، و الا به بدل باران عذاب آيد شما را . يكى از جملهء ايشان نام او قيل بن عتراس ، گفت : نه ( 5 ) ما را عذاب مىبايد ؟ تو دعا به باران مكن ، به عذاب دعا كن . چون اين ابر سياه برآمد ، ايشان شادمانه شدند و گفتند ( 6 ) : عارض ممطرنا ، اين ابرى است كه ما را باران خواهد دادن . و التقدير : ممطر لنا ، اين اضافت بر تقدير انفصال است ، اضافتى است نه بر - حقيقى چنان كه : مررت برجل حسن الوجه ، اى ، حسن وجهه ، براى آن كه نشاهد ( 7 ) كه معرفت ( 8 ) ، صفت نكره باشد . و مثله قوله ( 9 ) : هذا رجل مثلك ، اى ، مثل لك .
* ( بَلْ هُوَ ) * ، هود - عليه السلام - گفت : اين ابر باران ده نيست ، اين آن است كه شما به آن استعجال و شتابزدگى كردى . * ( رِيحٌ ) * ، بادى است كه در او عذابى است سخت .
عمرو بن ميمون گفت : باد مىآمد ( 10 ) و شتران با هودج را - قومى در وى نشسته - در هوا مىبرد تا پنداشتى در هوا ملخ پراناند ( 11 ) .
* ( تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ ) * ، همه چيز را هلاك كرد ( 12 ) آن باد به فرمان خداى ( 13 ) . من الدمار ، و هو الإستيصال ، هلاك ( 14 ) [ 263 - پ ] استيصال را دمار گويند .
هامش
( 1 ) . آج : معرض .
( 2 ) . ما : عارضنا .
( 3 ) . گا ، آد : سعد .
( 4 ) . آج ، ما : تا ، گا : كه .
( 5 ) . گا ، آد : ندارد .
( 6 ) . آج ، ما ، افزوده : هذا .
( 7 ) . آج ، ما ، گا ، آد : نشايد .
( 8 ) . آج ، ما ، گا ، آد : معرفه .
( 9 ) . آج ، ما ، گا ، آد : قولهم .
( 10 ) . آج ، ما : بادمى درآمد ، گا : بادى در آمد ، آد : بادى بر در آمد .
( 11 ) . گا ، آد : پر آن است .
( 12 ) . آج ، ما ، گا ، آد : مىكرد .
( 13 ) . گا ، آد ، افزوده : خويش ، و الدمر ، آج : و الدمر .
( 14 ) . ما : هلاك و .