لهم ( 1 ) قوم عجلت لهم طيباتهم فى حياتهم الدنيا ) ، ايشان قومىاند كه طيبات ايشان در دنيا معجل به ايشان ( 2 ) دادند .
در خبر است كه : يكى از بزرگان صحابه در بازار پيش جابر عبد الله انصارى بر افتاد ، ( 3 ) او را ديد پارهاى گوشت با خانه ( 4 ) مىبرد ، گفت : چيست ؟ گفت : اهلم را ( 5 ) در خانه گوشت آرزو كرد . او » گفت : اگر هر چه آرزو باشد شما را معجل كنى در دنيا ترسم از اهل اين آيت شوى كه خداى تعالى گفت : * ( أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا وَاسْتَمْتَعْتُمْ بِها ) * ( 7 ) .
* ( وَاذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَه بِالأَحْقافِ ) * - الآية . گفت : ياد كن اى محمد برادر عاد را ، يعنى هود را و برادرى او با ايشان از جهت نسب بود ، چو ( 8 ) بترسانيد قومش را به احقاف . عبد الله عباس گفت : احقاف نام واديى است ميان عمان و مهره . مقاتل گفت : منازل عاد به يمن بود در حضر موت به جايى كه آن را مهره گويند كه اشتران نيكو ( 9 ) ، نسبت با آن جا كنند مهرى گويند ايشان را ، و ايشان اهل خيام بودند ، چون ربيع بودى به گياه زار ( 10 ) از آن جا برفتندى و به ديگر اوقات با آن جا آمدندى ، و ايشان از قبيله ارم بودند ( 11 ) . ضحاك گفت : احقاف ، نام كوهى است به شام . مجاهد گفت : زمينى است آن را حسمى گويند . قتاده گفت : عاد قبيلهاى بود ( 12 ) به يمن در زمينى ريگستان ( 13 ) به دريا ( 14 ) بر زمينى كه آن را شحر خواندند . ابن زيد گفت :
احقاف ، جمع حقف باشد ، و آن ريگى باشد دراز بر شبه رسنى . كلبى گفت :
احقاف ، كوهى است كه آب از او به مأزمين شود . خليل گفت : ريگ بزرگ باشد .
كسايى گفت : پشتهء ريگ گرد باشد ، يكى را [ 262 - پ ] حقف گويند ، مثل : ستر و استار ، و عدل و اعدال ، و حمل و احمال ، و گفتند : حقف و جمعه حقاف و جمع الجمع ، احقاف . قال الاعشى :
هامش
( 1 ) . آج ، ما ، گا ، آد : ندارد .
( 2 ) . گا ، آد : ندارد .
( 3 ) . آج ، ما : باز آمد ، گا ، آد : بگذشت .
( 4 ) . گا ، آد : به خانه .
( 5 ) . ما ، گا : آد ، اهلم ، آج : اهل را .
( 6 ) . آج ، گا ، آد : او را .
( 7 ) . گا افزوده : قوله تعالى .
( 8 ) . آج ، ما ، گا ، آد : چون .
( 9 ) . گا ، آد : نكو .
( 10 ) . آج ، ما ، گا ، آد : گياهخوار .
( 11 ) . آج ، ما : بودندى .
( 12 ) . آج ، ما ، گا ، آد : بودند .
( 13 ) . اساس و آب : ريگ استان .
( 14 ) . آج ، ما ، گا ، آد ، افزوده : نزديك .