لطفى كردى و چيزى فرستادى [ 261 - پ ] او را ، يك روز هديهء فرستاد او را انواع حلواها در او . چون به خانه ابو الاسود بردند و بنهادند ، در آن جا شهد به زعفران بود ، دختركى كوچك داشت ابو الاسود ، پنج شش ساله ، بدويد و از آن پارهاى برگرفت و در دهن نهاد . پدر او را گفت : اى دخترك ! بيفگن كه زهر است . گفت : چرا ؟
گفت : نمىدانى كه پسر هند فرستاده است [ به ما ، تا ما را از دوستى اهل بيت برگرداند . دخترك آنچه در دهن داشت ] ( 1 ) بينداخت و مىگفت : أ تخدعنا بالشهد المزعفر عن السيد المطهر ، آنگه اين بيتها انشا كرد :
أ بالشهد المزعفر يابن هند
عليك نبيع احسانا ( 2 ) و دينا
معاذ اللَّه ليس يكون هذا
و مولينا امير المؤمنينا
و در خبر است كه : يك روز رسول - عليه السلام - بر اهل صفه - و آن جماعتى درويشان بودند ملازم مسجد - مطلع شد ، و ايشان پارههاى پوست و اديم در ( 3 ) جامه مىدوختند از آن كه خرقه نداشتند ، گفت : حال شما امروز بهتر است از آن كه روزى آيد كه يكى از شما بامداد حلهاى پوشد و نماز ديگر حلهاى و بامداد جفنهاى پيش او آرند از طعام و نماز شام جفنهاى . و خانهء او به جامهء ديبا چنان آراسته باشد كه خانهء كعبه . گفتند : يا رسول اللَّه ! نه ( 4 ) آن بهتر باشد ؟ گفت : لا ، بل اين بهتر باشد شما را اگر بر او ( 5 ) بايستى .
و در خبر است كه ، يكى از صحابه گفت : - و اظنه سلمانا - ، در ( 6 ) نزديك رسول شد ( 7 ) در آن وقت كه او زنان را به جاى ( 8 ) بگذاشته بود ، گفت او را ديدم بر حصيرى درشت خفته برهنه ، برخاست و گياه آن حصير سطبر در پهلوهاى او اثر كرده ، من بگريستم . گفت : چرا مىگريى ؟ گفتم : يا رسول اللَّه ! كسرى ( 9 ) و قيصر در ديباهاى رومى و ملكى مىخسبند و اين حصير پهلوى تو [ 262 - ر ] رنجور كرده است و در او اثر كرده . گفت : يا فلان ! راضى نباشد ( 10 ) كه ايشان را دنيا باشد و ما را آخرت ، ( اولئك
هامش
( 1 ) . اساس و آب ندارد ، از آج افزوده شد .
( 2 ) . آج ، ما : احبابا .
( 3 ) . آج ، ما ، آد : بر .
( 4 ) . گا ، آد : ندارد .
( 5 ) . آج : به او .
( 6 ) . گا ، آد : كه .
( 7 ) . گا ، آد : شدم .
( 8 ) . گا ، آد : ندارد .
( 9 ) . ما : كيسر .
( 10 ) . آج ، ما ، گا ، آد : نباشى .