احبس نفسك ، خويشتن بازدار . و الصّبر ، حبس النّفس على ما يكره ( 1 ) ، با آنان كه خداى را مىخوانند به بامداد و شبانگاه . * ( يُرِيدُونَ وَجْهَه ) * ، روى او مىخواهند ، يعنى رضاى او مىجويند ، يعنى طاعت به اخلاص مىكنند للَّه ، براى خدا ، دور از ريا .
قتاده گفت : مراد نماز بامداد و نماز شام است . كعب الاحبار گفت : و اللَّه كه مراد ، اهل نماز فريضهاند . * ( وَلا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ ) * ، و نبايد كه چشم تو از ايشان برگردد ، يعنى بايد تا پيش تو باشند و به چشم تو باشند . و قوله : * ( تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا ) * ، در محلّ حال است ، اى مريدا ، در آن حال كه مريد و طالب زينت دنيا باشى ، * ( وَلا تُطِعْ ) * ، و فرمان مبر آن كس را كه ما دل او غال كردهايم از ذكر خود ( 2 ) به خذلان و تخليت ( 3 ) و او تابع هواى نفس خود است ، نه تابع رضاى ما . * ( وَكانَ أَمْرُه فُرُطاً ) * ، و كار او ضايع كردن است . و اين قول قتاده و مجاهد و ضحّاك است . داود گفت : فرطا ، اى ندما ، پشيمانى . خبّاب گفت : هلاكا . ابن زيد گفت : مخالفا للحقّ . مقاتل حيّان گفت : سرفا . فرّاء گفت : متروكا . ابو زيد بلخى گفت : قدما فى الشّر . ابو عبيده گفت :
هو من قول العرب فرس فرط ، اى سابق ، و فرط منّى قول ، اى سبق . و منه
قوله - عليه السّلام - : انا فرطكم على الحوض
، اى رائدكم و سابقكم ، گفتند معنى آن است كه : روزگار ضايع كرده باشد و كار خود معطَّل ( 4 ) . عبد اللَّه عبّاس گفت : آيت در عيينة بن حصن الفزارىّ آمد كه او بنزديك رسول آمد پيش از آن كه ايمان آورد جماعتى درويشان بنزديك رسول بودند ، چون : سلمان پارسى و عمار و خبّاب و عامر ابن فهيره و مهجع ( 5 ) و صهيب . و سلمان ، گليمى داشت عرق برآورده و بوى كريه ( 6 ) از او مىآمد و او پارهاى برگ خرما بگرفته بود و زنبيلى مىبافت . عيينه گفت : اى محمّد ! تو را از اينان ننگ نمىآيد و از بوى اينان كراهت نمىباشد كه ما را يك ساعت وجه نيست با اينان نشستن ؟ ما اشراف و سادات مضريم ( 7 ) و نظر مردمان به ماست ، اگر ما ايمان آريم به تو ، مردمان ايمان آرند ، و اگر ( 8 ) نياريم ، نيارند . و ما را برگ نباشد كه با اينان به يك جاى بنشينيم ، براى ما مجلسى ساز و براى ايشان مجلسى ديگر و وقتى
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها بجز مل : تكره .
( 2 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب : خدا .
( 3 ) . آج ، لب : تحليه .
( 4 ) . آط ، آب ، آز ، آج ، لب كرده ، مل گذاشته .
( 5 ) . آز : مهج .
( 6 ) . مل : بوى عرق و آب چشم .
( 7 ) . آط ، آب ، مل ، آز ، آج ، لب : مصريم .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز قم و مل ايمان .