تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
دليل است بر آن كه كلام حرف و صوت باشد ، و كلام خداى تعالى همان ( 1 ) قبيل حرف و صوت است براى آن كه سماع در ( 2 ) حرف و صوت صورت بندد ( 3 ) و تعلَّق ندارد به آن معنى كه دعوى كردند كه به ذات متكلَّم قايم باشد . قوله : * ( كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكِينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّه وَعِنْدَ رَسُولِه ) * ، « كيف » ، سؤال عن حال باشد و موضوع او [ 57 - ر ] استفهام راست و در آيت بر وجه تعجّب آمد و نفى ، گفت : چگونه باشد مشركان را عهدى بنزديك خداى و پيغامبر ، يعنى نباشد ايشان را عهدى ، چنان كه يكى از ما گويد : كيف احتمل هذا منك ، اى لا احتمل چگونه احتمال كنم اين حديث از تو ، يعنى نكنم . و مثله قول الشاعر :
هل انت الَّا اصبع دميت و في سبيل اللَّه ما لقيت
آنگه استثنا كرد ، گفت : * ( إِلَّا الَّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ ) * مگر ( 4 ) آنان كه عهد با ايشان بنزديك خانهء خداى كردى . خلاف كردند در ايشان ، عبد اللَّه عبّاس گفت : قريشاند . قتاده و ابن زيد گفتند : اهل مكّه‌اند كه با رسول عهد كردند » عام الحديبيه . مجاهد گفت : خزاعه‌اند . ابن اسحاق گفت قومىاند از بنى كنانه . و مسجد جاى سجود باشد ، مصلَّى را مسجد خواند براى آن كه معظم نماز سجود باشد . * ( فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ ) * ، اين را « ما » ى امد ( 6 ) گويند و محلّ او نصب باشد بر ظرف ، مادام تا ايشان بر عهد مىباشند و استقامت مىكنند تو نيز و قوم تو با ايشان بر استقامت و راستى باشى . ايشان استقامت نكردند و نقض عهد كردند و معاونت بنى بكر كردند بر خزاعه ، رسول - عليه السّلام - ايشان را با چهار ماه مهلت داد تا انديشه كنند در كار خود يا اسلام آرند يا بروند و حرم باز گذارند و به شهرى ديگر شوند . ابن اسحق و كلبى گفتند : اين جماعتى بودند از بنى بكر و بنى خزيمه ( 7 ) و بنى مدلج و بنو ضمره و بنو دئل ، و اينان در عهد قريش بودند ، روز حديبيه تا آن مدّت كه رسول - عليه السّلام - زد ايشان را ، قريش عهد بشكستند و اين جماعت بر عهد بودند ، خداى تعالى گفت : تا ايشان با شما بر عهد باشد شما نيز بر عهد باشى . و گفتند :
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها : هم از . ( 2 ) . آج ، لب : در جز . ( 3 ) . همهء نسخه بدلها بجز مل و مج : صورت نبندد . ( 4 ) . آو ، آج ، بم : ديگر . ( 5 ) . مل در . ( 6 ) . مل : لمه مج : مد . ( 7 ) . آو ، بم ، آن : حزيمه .