تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
بر كنانة بن ابى الحقيق آمد و او بر بستر خفته بود و او را بكشت ، خداى تعالى اين آيت فرستاد : * ( وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللَّه رَمى ) * . پس حق تعالى اضافت اين فعل با خود كرد از آن جا كه توفيق و تسديد ( 1 ) و تسبيب و تأييد از او بود ، چنان كه مثال گفته شد . بعضى دگر گفتند : براى آن گفت تا ايشان اعجاب نكنند و عجب نيارند و نگويند اين ما كرديم و دهن به فخر پر كنند ( 2 ) . مجاهد گفت : سبب آن بود كه ، جماعتى [ صحابه ] ( 3 ) در جماعتى كشتگان خلاف كردند اين گفت : من كشتم و آن گفت : من كشتم ، خداى تعالى اين آيت فرستاد : * ( فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلكِنَّ اللَّه قَتَلَهُمْ ) * . حسين بن الفضل گفت : آنچه شما كردى جراحت بود ، اماتت و قبض روح از من بود ، و اين قول معتمد نباشد . * ( وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ) * نه تو انداختى آنچه انداختى و لكن خداى انداخت ، يعنى آن اجزاى خاك و سنگ ريزه نه تو رسانيده‌اى به چشمهاى ايشان ، خداى برسانيد و آن تير كه به خيبر انداختى ، خداى رسانيد ، و اين بر وجه معجز باشد ( 4 ) . محمّد بن اسحاق گفت : آن كسر و هزم ايشان نه به انداختى تو بود ، بل به آن بود كه خداى ترس تو در دل ايشان افگند . ابو عبيده گفت : « رمى » ، كنايت باشد از نصرت و خذلان ، و عرب گويد : رمى » اللَّه لك ، اى نصرك ، و رماك اللَّه ، اى خذلك . * ( وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْه بَلاءً حَسَناً ) * و تا امتحان كند مؤمنان را به آن امتحان و ابتلايى نكو . و گفته‌اند : تا نعمت كند به آن بر مؤمنان نعمتى نيكو به نصرت و غنيمت و اجر و مثوبت . محمّد بن اسحاق گفت : معنى آن است تا مؤمنان بدانند كه خداى چه نعمت كرد با ايشان در فتح و ظفر و مثل آن حال كه ايشان اندك بودند و دشمن بسيار تا شكر اين نعمت بگزارند ( 6 ) . وَأَنَّ اللَّه سَمِيعٌ عَلِيمٌ ، اى سميع لأقوالهم ، عليم باحوالهم ، و قيل : سميع لاسرارهم ، عليم باضمارهم . * ( ذلِكُمْ ) * آن ، اشارت است [ 28 - ر ] به آن كه رفت از قتل و اسر . و او در محلّ رفع
هامش
( 1 ) . آو ، آج ، بم ، مل ، آن : تشديد . ( 2 ) . آج ، بم ، مج ، لب ، آن : بركنند . ( 3 ) . اساس : ندارد از آو ، افزوده شد . ( 4 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آن : رسانيد . ( 5 ) . اساس : رضى به قياس با نسخه آو و اتفاق نسخه بدلها تصحيح شد . ( 6 ) . اساس : بگذارد به قياس نسخه آو ، تصحيح شد .