عزّت و منعت تو بود ، بل به فضل و رحمت و تقويت و تأييد و نصرت من بود و تسبيب من [ آن را ] ( 1 ) از مدد فريشتگان ، تا مبالغت به حدّى رسانيد كه از او نفى كرد و با خود حوالت كرد ، چنان كه يكى از ما چون كسى را به دست يا به حجّت نصرت كند ، گويد : خصم را نه تو غلبه كردى ، بل من غلبه كردم او را . و اين ظاهر و شايع است در استعمال كه فعل از متولَّى فعل نفى كند و به مسبّب اضافت كند على سبيل المبالغة في التّوسّع ، چنان كه يكى از ما گويد : اين كار در قدرت قوّت تو نبود ، و اگر نه عنايت من بودى و يارى و نصرت من تو را اين كار برنيامدى . و باشد كه او در آن كار كلمتى گفته باشد بيان اين قول شاعر كه گفت :
اذا ردّ عافى القدر من يستعيرها
و العافى بقيّة المرق فى القدر ، و يقال : له العفوة و العفاوة ، حواله ردّ با بقيّة مرق كرد ، و بر حقيبت آن فعل صاحب قدر باشد [ و لكن ] ( 2 ) چون سبب ردّ او بود اضافت با او كرد . و قوله : * ( وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ) * ، مفسّران خلاف كردند در اين « رمى » كه چى بود و كى بود ؟ بعضى گفتند : چون رسول - صلَّى اللَّه عليه و آله - به بدر آمد ، گفت :
هذه ( 3 ) مصارع القوم ان شاء اللَّه ،
گفت : اين فتادنگاههاى قوم است - ان شاء اللَّه . چون برآمدند ، گفت :
هذه قريش تجرّ بخيلائها و فخرها يكذّبون رسولك اللَّهمّ انّى اسألك ما وعدتنى ،
گفت : اين قريشاند كه جامه به كبر و فخر مىكشند و رسول تو را به دروغ مىدارند ، بار خدايا ! من از تو مىخواهم آنچه مرا وعده دادى . جبريل آمد و گفت : قبضهاى خاك بردار ( 4 ) و در روى ايشان انداز . چون صفها راست كردند ، رسول - عليه السّلام - امير المؤمنين على را گفت : پارهاى خاك مرا ده . امير المؤمنين - عليه السّلام - دست كرد ( 5 ) و كفى خاك و سنگ ريزه به رسول داد ، رسول - عليه السّلام - در روى ايشان انداخت و گفت : شاهت الوجوه ، زشت باد اين رويها ، هيچ مشرك نماند و الَّا خداى تعالى از آن خاك و سنگ ريزه پارهاى به چشم او رسانيد و به دهن و بينىاش . آنگه مؤمنان روى فرو نهادند ( 6 ) و ايشان را كشتن و اسيركردن گرفتند . آن سبب هزيمت قوم بود .
هامش
( 2 - 1 ) . اساس : ندارد از آو ، افزوده شد .
( 3 ) . اساس : هو به قياس نسخه آو ، تصحيح شد .
( 4 ) . همه نسخه بدلها : برگير .
( 5 ) . همه نسخه بدلها ، بجز مل و مج : فراز كرد .
( 6 ) . آو ، بم ، آج : در ايشان .