به تسبيح و گفت : بار خدايا بندهات را ( 1 ) - پسر عمران را - فراموش مكن و با خود رها مكن ! بار خدايا ندانم كه من از اين ميدان جان به كناره برم يا نه ؟ بار خدايا ! اگر بروم بسوزم و اگر بايستم بميرم ! رئيس فرشتگان گفت : يا موسى صبر كن آن را كه خواستى ، همانا خوفت بغايت رسيد و دلت را قرار نماند .
آنگه حق تعالى فرشتگان آسمان هفتم را گفت : حجاب بردارى ( 2 ) و اندكى از نور عرش من به موسى نمايى ( 3 ) . ايشان حجاب برداشتند و آن نور عرش - ما شاء اللَّه - به موسى نمودند . چون بر كوه تافت ، كوه پاره پاره شد و خاك گشت و هر سنگى و درختى كه پيرامن او بود پست گشت از عظمت آن اندكى نور عرش ، فذلك قوله : * ( فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّه لِلْجَبَلِ جَعَلَه دَكًّا وَخَرَّ مُوسى صَعِقاً ) * . و موسى - عليه السّلام - بيفتاد ( 4 ) و بى هوش شد ، پنداشتى كه روح ندارد ( 5 ) . و فرشتگان آواز به تسبيح و تهليل بلند كردند ، و حق تعالى آن سنگى كه موسى بر آن بود ( 6 ) برداشت و بلند كرد تا موسى سوخته نشود ، و صاعقه ( 7 ) آمد از آسمان آتشى عظيم و آن هفتاد كس را كه اين خواسته بودند بسوخت ، و خداى تعالى به لطف و » رحمت موسى را دريافت .
چون باهوش ( 9 ) آمد ، گفت : بار خدايا ، توبه كردم و ايمان از سر گرفتم و بدانستم كه كس تو را نبيند ، و هر كه نور تو بيند و فرشتگان [ تو را ] ( 10 ) ، دلش در بر بنماند ، ( فما اعظمك و اعظم ملائكتك ) ، چه بزرگوارى تو و چه بزرگانند فرشتگان تو . انت ربّ الارباب و إله الالهة و ملك الملوك لا يعد لك شىء و لا يقوم لك شىء ربّ تبت اليك الحمد للَّه لا شريك لك ربّ العالمين .
اين خبر ، امام اصحاب حديث ابو اسحاق احمد بن محمّد بن ابراهيم
هامش
( 1 ) . آج ، لب : بندهات موسى عليه السّلام .
( 2 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب : برداريد .
( 3 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب : نماييد .
( 4 ) . مج ، وز ، مل ، لت : بيوفتاد .
( 5 ) . مج ، وز : پنداشتى كه روح از تنش برفت .
( 6 ) . مل : بوده بود .
( 7 ) . مل : صاعقهاى .
( 8 ) . مج ، وز ، مل : و به .
( 9 ) . مل : باهش .
( 10 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد .