كه ( 1 ) عاقبت كار مفسدان [ 172 - پ ] به چه رسيد و آنان كه پيش شما بودند چون فساد كردند و ره صلاح رها كردند من ايشان را چگونه هلاك كردم .
و در خبر است كه ( 2 ) رسول - عليه السّلام - گفت : شب معراج چوبى ديدم بر راهى ( 3 ) فرو زده ، هيچ كس از آن جا نمىگذشت و الَّا جامهء او از آن مىدريد و شاخى از شاخهاى آن چوب در او مىافتاد ( 4 ) ، من گفتم : اى جبرئيل اين چه چوب است ( 5 ) كه جامهء هر كس كه به دو مىرسد مىبدرد ( 6 ) ؟ گفت : اين مثل عشّار و باژ استان ( 7 ) است و راهزن كه هيچ كس به او بنگذرد و الَّا برنجاند او را و چيزى از او بستاند ، آنگه بر خواند : * ( وَلا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ ) * - الآية .
قوله : * ( وَإِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا ) * ، شعيب - عليه السّلام - گفت ايشان را كه : اگر گروهى از شما به من [ ايمان ] ( 8 ) آوردهاند [ و گروهى ايمان نياوردهاند ] ( 9 ) صبر كنى ( 10 ) تا خداى تعالى ميان ما حكم كند ، چه او بهترين حكم كنندگان است . « طايفه » ، جماعتى باشند از مردمان و اصل او از « طوف » است و هذا من الصّفات الغالية كالدّابة . و بيان كرديم كه « صبر » حبس النّفس عمّا تنازع اليه باشد ، و اصل « حكم » و « حكمت » منع باشد ، و منه حكمة اللجام لأنّها تمنع الدّابّة عن التّعدّي ، و منه قول الشّاعر ( 11 ) :
أبني حنيفة احكموا سفهائكم
أى امنعوهم ، و براى آن خداى تعالى را « خير الحاكمين » گفت كه از همه حاكمان به داند و حكم او از ميل و محابات و رشوت دور باشد .
آنگه حكايت آن كرد كه قوم شعيب او را گفتند . * ( قالَ الْمَلأُ ) * ، گفتند آن ( 12 )
هامش
( 1 ) . مج ، وز ، مل ، آج ، لب : و بنگريد كه .
( 2 ) . مج ، وز ، مل : و در خبر معراج هست كه .
( 3 ) . اساس : راه ، با توجه به مج ، وز تصحيح شد .
( 4 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، لت : مىفتاد .
( 5 ) . مج ، وز ، مل : اين چوب چيست .
( 6 ) . اساس : او مىدرد ، با توجه به مج ، وز تصحيح شد .
( 7 ) . مج ، وز : باج ستان ، مل : باج استان .
( 9 - 8 ) . اساس : ندارد ، با توجه به مج ، وز افزوده شد .
( 10 ) . مج ، وز ، مل : صبر كنيد .
( 11 ) . مج ، وز شعر .
( 12 ) . مج ، وز : اين .