حق تعالى گفت : دو فريشته را ( 1 ) بگزينى تا من ايشان را به زمين فرستم تا خود چگونه كنند . ايشان هاروت و ماروت را اختيار كردند ، حق تعالى ايشان را به زمين فرستاد و شهواتى كه بنى آدم را باشد : از شهوت طعام و شراب و نكاح ، در ايشان مركّب كرد و ايشان را نهى كرد از كفر و شرك و شرب خمر و زنا و قتل نفس بناحق .
ايشان بيامدند و به روز ميان مردم حكم مىكردند و به شب با آسمان مىشدند به ياد كردن نام مهمترين ( 2 ) خداى تعالى . يك ماه به اين بر نيامد كه زنى از پارس با جمال تمام نام او زهره به حكومت پيش ايشان آمد ، ايشان در او نگريدند بر او فتنه شدند و او را مراودت و استدعا كردند . او اجابت نكرد . روز ديگر باز آمد ايشان او را [ 121 - پ ] استدعا كردند ، گفت : اجابت نكنم الَّا آنگه كه بت را سجده كنى و يا خمر باز خورى و يا كسى را بكشى . انديشه كردند كه بت را چگونه سجده شايد كردن ، و قتل نفس هم عظيم باشد ، مگر پاره اى خمر باز خوريم . بر اين قرار دادند .
زن آن روز برفت ، و بر دگر روز باز آمد و پاره اى خمر با خود بياورد . ايشان از آن خمر باز خوردند تا مست شدند . چون مست شدند بت را سجده كردند . كسى ايشان را بديد ، او را بكشتند و به آن زن خلوت كردند كه آخر روز بود ( 3 ) هر چهار معصيت كرده بودند ( 4 ) .
سدّي و كلبى ( 5 ) گفتند : نماز شام كه خواستند كه با آسمان روند نتوانستند ، و نام خداى فراموش كرده بودند و قوّت نداشتند ، بدانستند كه آن از شومى معصيت ايشان است . بنزديك ادريس - عليه السّلام - آمدند و گفتند : اى بندهء صالح ! ما آن عبادت كه از آن تو ديديم كه به آسمان مىآوردند ، از آن كسى دگر نديديم . دانيم كه تو را بنزديك خداى - عزّ و جلّ - منزلتى ( 6 ) عظيم باشد . ما را از خداى بخواه ( 7 ) .
ادريس گفت : بار خدايا ( 8 ) ! احوال ايشان بر تو پوشيده نيست . حق تعالى گفت : من
هامش
( 1 ) . مر از ميان خود .
( 2 ) . دب : مهين ، لب ، مب : بهترين ، فق : مهترى .
( 3 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر كه .
( 4 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : معصيت از ايشان در وجود آمد .
( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : مكى .
( 6 ) . مر هست و قدرى .
( 7 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : در خواه .
( 8 ) . آج ، لب ، فق كه .