شوهرت ؟ تو را دوست مىدارد ( 1 ) ؟ گفت : نيك است ( 2 ) ، گفت : اگر خواهى تا من چيزى كنم كه از تو يك ساعت نشكيبد ؟ گفت : روا باشد . گفت : سه تا موى از زير محاسن اين مرد ببايد گرفتن تا من بدان جادوى كنم كه او تو را چنان دوستدار شود ( 3 ) كه از تو ساعتى نشكيبد ( 4 ) ، و لكن اين مويها كه بگيرى تمام بايد و بريده نشايد ، و اين تمام نشود الَّا به استره .
گفت : من از كجا آرم ؟ گفت : من تو را بدهم ، و استره اى تيز كرد ( 5 ) و به دو داد ، گفت : امشب چون بخسبد ، تو به اين استره اين سه تا موى از زير محاسن او آن جا كه گلوست بگير تا مقصود حاصل شود .
آنگه برخاست و بنزديك شوهر آمد و برابر او بنشست و در او مىنگريست و مىگريست ( 6 ) . مرد گفت : اى عجوزه تو را چه بوده است ؟ گفت : مرا بر جوانى تو رحمت مىآيد كه تو را بيشتر از روزى ( 7 ) زندگانى نمانده است .
گفت : چگونه ؟ گفت : اين زن تو را كه به دل دوستى بياورده اى ، عزم كرده است كه امشب تو را بكشد . گفت چرا ؟ گفت : ندانم . گفت : از كجا دانى ؟
گفت : نشان آن است كه استره اى دارد تيز كرده چون قطرهء آب به اين صفت و اين نشان ، و او اين راز با من بگفته است . تو امشب خويشتن خفته ساز تا آنچه من گفتم معاينه ببينى .
مرد بيامد و به وقت خفتن خويشتن را خفته ساخت . زن چون گمان برد كه او خفته است ، برخاست و بيامد و محاسن او برداشت تا مويها بگيرد ، مرد را حديث عجوز ( 8 ) درست شد ، بجست و دست او به دست گرفت و او را گفت : اين چه حال است و اين استره چيست ؟ زن فرو ماند و جوابى نداشت . مرد گفت : تو قصد جان من كرده اى . آنگه آن استره از او بستد و آن زن را بكشت .
اين ( 9 ) ملعونه بيامد و آن زن را گفت : ديدى كه چگونه جادوى كردم ! و از او
هامش
( 1 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر يانى / يانه .
( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : گفت آرى .
( 3 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : دوست دارد .
( 4 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : كه يك ساعت از تو جدا نشود .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها : تيز كرده .
( 6 ) . مج : و در وى مىديد و مىبگريست .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها چند .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها : عجوزه .
( 9 ) . همهء نسخه بدلها : آن .