زدم ( 1 ) بگريخت و بر كوه شد . پدر در آمد ، گفتم : چنين حالى افتاد . پدر به طلب پسر رفت ، بسيار بگرديد آخر چون باز يافت او را شيرش دريده بود . پدر ساعتى بر سر او بود ، آنگاه بر گرفت او را و باز آورد و تشنگى عظيم در او كار كرده بود ، ساعتى در آمد ( 2 ) او نيز با پيش خدا شد . هم آن روز پسركى ديگر داشتم طفل ، و من ديگ مىپختم . مشغول شدم به كار اينان ، بنزديك ديگ رفت ، ديگ بيفگند و بر او ريخت ، و او نيز سوخته شد . اكنون من نشستهام چنين كه تو مىبينى . گفتم : چگونه صبر مىكنى بر اين مصيبات و جزع نمىكنى ؟ انديشه كردهام كه اگر صبر و جزع دو مرد بودندى كه با يكديگر بر آويختندى ، صبر غالبتر بودى ( 3 ) ، آنگاه اين بيتها انشا كرد .
الى اللَّه كلّ الامر فى الخلق كلَّه
و ليس الى المخلوق شىء من الامر [ 177 - پ ]
تعوّدت مسّ الضّرّ حتّى الفته
و اسلمني طول العزاء الى الصّبر
و وسّع قلبي للأذى كثرة الأذى
و قد كنت احيانا يضيق به صدري
إذا انا لم اقنع من الدّهر كلَّما ( 4 )
تكرّهت منه طال عتبي على الدّهر
و امير المؤمنين ( 5 ) - عليه السّلام - گفت :
ان صبرت جرت عليك المقادير و انت مأجور و ان جزعت جرت عليك المقادير و انت مأزور ،
گفت : اگر صبر كنى قضا بر تو برود و تو با مزد باشى ، و اگر جزع كنى قضا بر تو برود و تو با بزه باشى .
انس مالك روايت كند كه : مردى از جملهء صحابه بود ، مادام پيش رسول - عليه السّلام - بودى . پسركى داشت فرمان يافت . روزى چند به مسجد نمىآمد . رسول - عليه السّلام - گفت : فلان چرا به مسجد نمىآيد ؟ گفتند : يا رسول اللَّه ! او پسركى داشت ( 6 ) فرمان يافته است براى آن نمىآيد ، گفت : بخوانيدش . او را بخواندند ( 7 ) گفت : يا فلان ! بهشت را هشت در است و دوزخ را هفت . تو راضى نباشى كه به هر درى كه فراز شوى از درهاى بهشت او ايستاده باشد ، مىگويد پدرا ( 8 ) بيا كه من بى تو در
هامش
( 1 ) . همهء نسخه بدلها : بر آوردم .
( 2 ) . مج ، وز ، لب ، فق ، مر : بر آمد .
( 3 ) . مب : غالب آمدى .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : كلّ ما .
( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر على .
( 6 ) . مج : داشته است .
( 7 ) . مج ، وز او را .
( 8 ) . مج ، وز ، مر : پدر را .