شوهرم اى رسول اللَّه ! اگر صبر كنم مرا چه باشد ؟ گفت : اگر صبر كنى بهشت تو را باشد ( 1 ) ، گفت : فما ابالى بعد هذا ، يعنى پس از اين باك ندارم .
مردى را پسرى فرمان يافت ، عبد اللَّه مزاحم به تعزيت او آمد ، او را تعزيت داد آنگه گفت :
انّا نعزّيك لا انّا على طمع
من الحيوة و لكن سنّة الدّين
فما المعزّى بباق بعد صاحبه
و لا المعزّى و ان عاشا الى حين
عمر خطَّاب در بعضى راهها اعرابيى را ديد ، گفت : از كجا مىآيى ؟ گفت : از نزديك وديعه اى كه مرا نهاده است در اين كوه . گفت : و آن چيست ؟ گفت :
پسركى داشتم كه روزگار به تعلَّل او مىگذاشتم ، از منش بر بودند . در اين كوه دفنش كردم . دو سال است هر روز يك بار بياام ( 2 ) و زيارتش كنم . گفت : در حقّ او چيزى گفتى از مرثيه ؟ گفت : بلى . گفت : بيار . گفت :
يا غائبا ما يؤوب من سفره
عاجله موته على صغره
يا قرّة العين كنت لي انسا
في طول ليلي نعم و في سحره
ما تقع العين كلَّما وقعت
فى الحىّ منّي الَّا على اثره
شربت كأسا ابوك شاربها
لا بدّ منها له على كبره
يشربها و الأنام كلَّهم
من كان في بدوده و في حضره
فالحمد للَّه لا شريك له
في علمه كان ذا وفي قدره
عمر بگريست .
حارث بن شريح گفت ، قتاده را گفتم : چون است كه ما را مصيبتى رسد پنداريم كه هرگز دل خوش نخواهيم شدن ، آنگه بس ( 3 ) بر نيايد كه دل خوش شويم ؟
گفت : بلى چنين به ما رسانيدند كه چندان كه مرده ( 4 ) در گور مىريزد و كهن مىشود ، ياد او بر دل دوستانش كهن مىشود ، آنگه گفت :
و كما تبلى وجوه فى الثّرى
فكذا يبلى عليهنّ الحزن
و قال اخر :
هامش
( 1 ) . مر زن .
( 2 ) . كذا : در اساس ، همهء نسخه بدلها : بيايم .
( 3 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بسى .
( 4 ) . مج ، وز : مرد .