است . * ( مُسْلِمُونَ ) * ، قيل : موحّدون ، و قيل : مخلصون ، و قيل : مفوّضون ، كار خود با خداى افگنده .
قوله : * ( أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ ) * ، و روايت كردهاند كه : يعقوب را چون اجل نزديك رسيد ، فرزندانش به بالين او حاضر آمدند . يعقوب يوسف را گفت : اى يوسف ! تو دانى منزلت خود در دل من ، و آن كه من براى تو چه غم و اندوه ديدهام ؟ و خداى تعالى آن غم بر من به سر آورد و به سرور بدل كرد و امروز روز فراق و جدايى من است از تو ، و من با جوار رحمت خداى مىشوم ، و روح من با نزديك ارواح انبيا مىرود . پسرانت را : افريم ( 1 ) و ميشا را پيش من آر تا ايشان را اختصاص كنم به فضلى كه جز ايشان را نباشد . ايشان را حاضر كرد . يعقوب گفت :
من شما را از جملهء اسباط كردم ، و اسباط فرزندان يعقوب بودند ، يعنى من شما را با آن كه فرزند زاده اى ، بمثابت فرزند كردم ، امّا در منزلت و امّا در ميراث .
آنگه گفت : يا ( 2 ) يوسف دستها بيار ( 3 ) و بر پهلوهاى من نه و مرا در بر گير كه من با پدرم همچونين كردم ، و پدرم اسحاق با پدرش ابراهيم همچنونين كرد ، يوسف همچنان كرد .
آنگه گفت : چون مرا دفن كرده باشى ، مرا ( 4 ) هشتاد روز رها كن ، آنگه مرا برگير از اين جا و با نزديك پدرم و جدّم بر ، كه پدر و جدّم در يك گورند ، و مرا نيز در آن جا نه تا از ايشان جدا نباشم .
آنگه فرزندان را گفت و خويشان را كه : به سلامت به روى ، و مرا با يوسف رها كنى تا وصيّتى كه هست با او بگويم . ايشان برفتند و او يوسف را وصايت كرد به وصايا كه خواست ( 5 ) ، و گفت : برادران ( 6 ) نكودار اگر چه ايشان با تو زشتى كردند .
يوسف - عليه السّلام - [ 153 - ر ] وصيّت او بپذيرفت و يعقوب با پيش خداى شد ، و يوسف او را دفن كرد . و چون هشتاد روز بر آمد ، بفرمود تا او را برگرفتند و با زمين كنعان بردند با نزديك پدر و جدّش اسحاق و ابراهيم - عليهم الصّلاة و السّلام .
هامش
( 1 ) . دب ، آج ، لب ، مب : اوريم ، فق ! آور ، مر : آورديم .
( 2 ) . مج ، وز ، مب ، مر : با .
( 3 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بياور .
( 4 ) . مج : مراد .
( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : به وصيّتى كه داشت .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز دب را .