تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
كامل شد . ابن مروان خود را به شهر رساند و « ابا الصقر » شيخ بلد را گرفته او را از باروى شهر به زير انداخت و كسانى كه با وى همراه بودند دستگيرشان كرد . و كردها پوشاك مردم را كه بيرون از شهر بودند ، گرفته و دروازه‌هاى شهر را برويشان بستند و باهالى گفتند هر جا كه خواهند بروند ، و مردم شهر نتوانستند داخل شهر شوند پس هر كدام به راهى رفتند . ابن مروان سيده مردم ( يعنى بانوى بانوان آن ديار ) دختر سعد الدوله بن سيف - الدوله بن حمدان كه به عقد ازدواج درآورده بود ، از حلب نزد او آمد و تصميم به زفاف او در شهر « آمد » گرفت . شيخ بلد كه نامش « عبد البر » بود بيمناك شد و ترسيد كه بر او و مردم شهر همان رود كه بر اهالى ميثافارقين رفت ، پس مردمان ثقه و مورد اعتماد شهر را جمع كرد و به آنها در كتمان راز سوگند داد و به آنها گفت : عزم و تصميم امير بر اين شده است كه با شما همان كند كه با اهالى ميثافارقين كرد و او از در آب وارد و از در جهاد خارج مىشود . شما در درگاه بايستيد و درهمها بر او نثار كنيد . سپس از چهرهء او مطمئن شويد زيرا او روى خود را با آستينش پوشيده همى دارد ، چون مطمئن شديد خودش است او را با كارد در مقتلش بكشيد و آن مردم همين كار را كردند . جريان احوال بر همان منوال كه گفتيم انجام شد . قتل او را شخصى بنام ابن « دمنه » كه جرئت و تهور داشت تصدى كرد . با اين پيش آمد مردم دچار گيجى و هرج و مرج شدند ، سر بريدهء او را بين همراهانش انداختند ، و آنها به شتاب به ميثافارقين رفتند . گروهى از كردان نيت كردند ، ميثافارقين را براى خود تصرف كنند . مستحفظ شهر از شتاب‌زدگى آنها در بازگشت ، مشكوك شد و گفت : هر گاه امير زنده است وارد شويد و چنانچه كشته شده است ، برادرش بجانشينى بيش از شما استحقاق دارد ، ديرى نپائيد كه ممهد الدوله ابو منصور بن مروان برادر ابى على خود را بميثافارقين رساند ، دروازهء شهر به روى او گشوده شد و وارد بدان گرديد و آنجا را متصرف شد ولى چيزى جز سكه و خطبه بنام او كه ذكر آن خواهيم كرد ، نبود .