كه او را بسبب خوابى كه ديده بود ، دشمن خويش ميدانست . او در خواب ديده بود كه خورشيد در دامنش سقوط كرده و ابو نصر با وى بمنازعه برخاسته و آنچه بدامنش سقوط كرده از وى گرفته است . پس او را تبعيد كرد و وى را در « اسعرد » در تنگنا گذاشت همين كه خواجه ابى القاسم او را خواست ، دبير به او گفت : آيا رستگار ميشوى ؟
گفت : آرى .
از سوى ديگر « شروه » هم . مأمورى دنبال ابى نصر فرستاده بود ، ولى او به « ارزن » رفته بود . شروه در آن هنگام دانست كه بكارش شكست وارد شده است . مروان پدر ممهد الدوله در ارزن بود و نابينا شده و خود و همسرش در آرامگاه فرزندش ابى على ( معتكف ) بود .
خواجه ابى القاسم ابا نصر را نزد آنها برد و به او سوگند داد ، كار ملك را بپذيرد و بعدل و داد نشيند ، و قاضى و شهود بر سوگند او حاضر كرد و سوگند ياد كرد و ارزن بوى سپرده شد ، سپس ساير بلاد ديار بكر را متصرف گرديد و دولتش دوام يافت و دير پا بود ، و نيكرفتارى پيشه كرد ، دانشمندان از ساير جهات روى به او آوردند و شمارهء آنها در مملكتش فزونى يافت .
از كسانى كه به او روى آوردند ابو عبد اللّه كازرونى بود ، و او بود كه مذهب شافعى را در ديار بكر انتشار داد . شعراء هم به او روى آوردند . و قصايد بسيار در مدح او سرودند . و جوائز خوب داشتند و ابا نصر همچنان از سال چهار صد و دو تا پنجاه و سه بپائيد و در اين سال ( 453 . م . ) درگذشت و سن او در آن هنگام از هشتاد گذشته بود . مرزها در زمان او امن و آرام بود و با رعاياى خود ببهترين روشها سلوك كرد ، همين كه درگذشت فرزندش بجاى او نشست .
بيان تصرف موصل بوسيلهء آل مسيب
چنان كه ياد كرديم . چون ابو طاهر بن حمدان از ابى على بن مروان شكست خورده منهزم گرديد ، با عدهء قليلى از يارانش به نصيبين رفت . همراهانش پراكنده شده بودند . ابو الذواد محمد بن مسيب امير بنى عقيل كه در آن هنگام صاحب نصيبين