تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
شاعرى كه مىگويد :
دو سر هر دو حلقهء هستى به حقيقت بهم تو پيوستى
فوق آن تخيلات بىاساس است كه ذهن انسانهاى غوطه ور در اوهام بىپايه را به خود مشغول مىدارد و با كمال جرأت مىتوان گفت مضمون اين بيت كه صورت هنرى شعرى دارد پاسخگوى عده فراوانى از مشكلات علمى و حكمى و عرفانى و اخلاقى ما مىباشد . حقيقت اينست كه اگر كسى در علت يا بى گامهاى بسيار بزرگ و با ارزشى كه تاكنون براى عالم بشريت برداشته شده است نتواند استناد آنها را به نداى درونى و آن نغمهء مقدس كه مىگويد : « در اين دنيا حتما بايد كارى كرد » درك كند ، نمىتواند تحليل قابل قبولى براى برداشته شدن آن گامهاى بزرگ و پر ارزش عرضه كند . آيا براى بايدها و شايدهايى كه پيشتازان معرفتى و گرديدنهاى تكاملى انسان و انسانيت بالاتر از عشق به برداشتن گام براى همنوعان و تقليل مشكلات و دردهاى بشرى و ايجاد اسباب زندگى با رفاه و آسايش علتى مىتوانيد سراغ بدهيد بگذريم از كاروان سودجويان و لذت پرستان و خودكامگان دورانهاى معاصر كه همه چيز را با مقياس نفع شخصى و لذت و تورم خود طبيعى خويشتن مقايسه نموده و بشريت را تا حد دندانه‌هاى ماشين ناآگاه تنزل داده‌اند . زيرا همه مىدانيم كه تاريخ بشرى و عرصهء امتيازات و ارزشهاى بزرگ انسانى محدود به اين دورانهاى پر از تضاد و تناقض نبوده است كه با كمال صراحت نام آن را دوران بيگانگى انسانها از خويشتن و از ديگر انسانها گذاشته‌اند . همهء آن قضاياى تكليفى كه مربوط به صيانت ذات انسانى است ، از آن « بايدها » سرچشمه مىگيرد كه از اعماق ذات انسانى برمىآيند ، مانند ممنوعيت قتل نفس ، و نقض حقوقى كه حق بودن آنها اثبات شده است . اگر كسى ادعا كند كه من در درون خود ممنوعيت قتل نفس را نمىبينم همان گونه كه حق اظهار نظر در علوم انسانى را ندارد ، شايستگى گفتگو در اين گونه حقايق را نيز ندارد ، زيرا او كه منكر خويشتن است ، عاملى براى درك حقيقت در ذات خود ندارد . يعنى او خود را موجود نمىداند چگونه مىتواند وجود ديگران و ارزش آن را به رسميت بشناسد