انسانها از اين حالت ملكوتى درونى بهره مند باشند ، در صورتى كه عملا مىبينيم چنين نيست . پاسخ اين اعتراض بسيار روشن است ، همهء ما مىدانيم كه همهء انسانها براى تعديل پديدهء « خودخواهى » كه تاكنون در امتداد تاريخ دود از دودمانش در آورده است ، نيرويى فعال در درون دارد كه مىتواند با به كار انداختن آن ، اين پديدهء تباه كننده را مبدل به « صيانت تكاملى ذات » نموده و موفق به يك زندگانى معقول با بنى نوع خود بوده باشد . حال سؤال اينست كه آيا غفلت از داشتن اين نيروى مقدس ( تعديل كنندهء خودخواهى ) و ساقط نمودن آن از فعاليت ، دليل آن است كه انسانها چنان نيرويى را ندارند مسلم است كه پاسخ چنين سؤالى منفى است . همچنين ما مىدانيم كه مردم معمولا همهء ابعاد زندگى خود را با فعاليت عقلى صحيح تطبيق نمىكنند و همگان اعتنايى به امتيازات فوق العادهء زندگى معقول و با وجدان ناب را ندارند ، چنين بىاعتنايىها و غفلتها كه تاريخ بشرى را در همان تاريخ طبيعى نگاهداشته و نمىگذارد گام به تاريخ انسانى بگذارد ، دليل نفى توانايى عقل و وجدان و آن نيروى مقدس تعديل كنندهء خودخواهى نمىباشد . همچنين اگر انسانهاى فراوانى كه با كمال بيخيالى در بارهء آن صداى درونى [ كه در صورت بىاعتنايى در بارهء آن ، هيچ صدايى نمىتواند براى انسانها قابل تقديس و تعظيم بوده باشد ] زندگى مىكنند ، دليل آن نيست كه آن صداى درونى اصالتى ندارد و يا مولود خيال و توهم است هنگامى كه مولوى مىگويد :
اين صدا در كوه دلها بانگ كيست
كه پر است زين بانگ اين كه گه تهيست
هر كجا هست آن حكيم اوستاد
بانگ او از كوه دل خالى مباد
اين كه حافظ مىگويد :
در اندرون من خسته دل ندانم چيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
يك مضمون شاعرانه نيست ، اين گونه مطالب همان گونه كه از تحليلهاى شخصيت علمى و حكمى و عرفانى اين گونه اشخاص برمىآيد ، مستند به جوشش احساسات تصعيد شدهء آنان است نه « احساسات خام » كه اگر آنها را رها نمىكردند ، قطعا نمىتوانستند به داشتن احساسات تصعيد شده و و الا توفيق بيابند . همان گونه كه