تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
كه همهء هستى را فرا گرفته است وجود مرا استثناء نموده است اين احساس شريف ناشى از توجه دقيق ( نه لمس سطحى كورانه ) بر عالم هستى است . و بالاتر از اين ، اگر بخواهيم موجوديت خود را مورد بررسى قرار بدهيم و يك تماشاى هشيارانه و كنجكاوانه در اعماق درون خود داشته باشيم ، يقينا به اين نتيجه خواهيم رسيد كه « اگر چه براى ما امكان آن هست كه نه از نيكى متأثر شويم و نه از بدى ، ولى خود ما به خوبى گاهى احساس مىكنيم كه در درون ما يك ارگ گويا و آماده نواخته شدن است كه در فضاى ناب روح به هيجان در مىآيد و نغمه سر مىدهد و بر ضد بيهودگى و نيستى سر به طغيان برمىدارد » مقدارى از مضمون اين جمله از اونوره بالزاك نقل شده است . اگر بنا بود اين عبارت را از جنبهء علمى و فلسفى نيز اشباع كنيم ، چنين مىگفتيم : « نغمهء بسيار واضح اين ارگ درونى بر ضد نيستى سر به طغيان برمىدارد و با كمال صراحت مىگويد : تو اى انسان نمىتوانى بگويى « من نيستم » و با اين اعتراف است كه اعتراف دوم را نيز بجاى آورده و خواهى گفت كه : « حال كه نمىتوانم بگويم من نيستم « نمىتوانم بگويم » من بيهوده هستم « پس من مكلفم ، يعنى در اين زندگانى ، هستى درون من با كمال صراحت مىگويد : تو موجود هستى و نمىتوانى با يك نوع بيمارى روانى بگويى « من نيستم » همچنين درون تو با كمال وضوح مىگويد : چون تو هستى ، پس بيهوده نيستى پس تو مكلف هستى . بعضى از نويسندگان سطح نگر مغرب زمين براى اثبات اين كه از هستها بايدها درنمىآيد استدلالى را كه ما هم اكنون بيان نموديم به اين گونه مورد ترديد و يا انكار قرار مىدهند كه اگر اين نغمهء درونى و اين حكم وجدان عام بشرى اصالت داشت ، نمىبايست در افراد بسيار فراوانى از انسانها منتفى باشد ، زيرا ما با كمال بداهت مىبينيم اكثر قريب به اتفاق مردم معمولى حتى عده اى از آن مردمى كه از مراحلى از دانش نيز برخوردارند ، اين مطلب را انكار مىكنند كه « درون آدمى با صدايى رسا او را به « بايدها و شايدها » هشدار بدهد » و دليلى كه مىآورند اينست كه اگر چنين چيزى از واقعيت برخوردار بود ، مىبايست همهء