( ( 2234 ) ) پس بخوان قاموا كسالى از نبى
چون نيابد شاخ از بيخش طبى
( ( 2235 ) ) آتشين است اين سخن كوته كنم
بر فقير و گنج و احوالش زنم
( ( 2236 ) ) آتشى ديدى كه سوزد او نهال
آتش جان بين كزو سوزد خيال
زآتش عشق است سوزان جان و دل
ليك با انوار زو آن جان و دل
( ( 2237 ) ) نى خيال و نى حقيقت را امان
زين چنين آتش كه شعله زد ز جان
( ( 2238 ) ) خصم هر شير آمد و هر روبه او
كل شيئى هالك الا وجهه
( ( 2239 ) ) در وجود و وجه او رو خرج شو
چون الف در بسم در رو درج شو
( ( 2240 ) ) آن الف در بسم پنهان كرده ايست
هست او در بسم و هم در بسم نيست
( ( 2241 ) ) همچنين جملهء حروف گشته مات
وقت حذف حرف از بهر صلات
( ( 2242 ) ) او صله است و بى و سين زو وصل يافت
وصل بى و سين الف را بر نتافت
( ( 2243 ) ) چون كه حرفى برنتابد اين وصال
واجب آمد گر كنم كوته مقال
( ( 2244 ) ) چون يكى حرفى فراق سين و بىاست
خامشى اينجا مهمتر واجبيست
( ( 2245 ) ) چون الف از خود فنا شد مكتنف
بى و سين بىاو همىگويند الف
( ( 2246 ) ) ما رميت اذ رميت بىوى است
همچنين قال الله از ضمنش بجست
( ( 2247 ) ) تا بود دارو ندارد او عمل
چون كه فانى شد كند دفع علل
( ( 2248 ) ) گر شود بيشه قلم دريا مديد
مثنوى را نيست پايانى پديد
( ( 2249 ) ) چار چوب خشت زن تا خاك هست
مىدهد تقطيع شعرش نيز دست
( ( 2250 ) ) چون نمايد بيشه و سر دركشند
بيشه ها از عين دريا سركشند
( ( 2251 ) ) چون نماند خاك و بودش جف كند
خاك سازد بحر او چون كف كند
( ( 2252 ) ) بهر اين گفت آن خداوند فرج
حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج
( ( 2254 ) ) باز لعبت اندك اندك در صبا
جانش گردد با يم عقل آشنا
( ( 2255 ) ) عقل از آن بازى همىيابد صبى
گر چه با عقل است در ظاهر ابى
( ( 2256 ) ) كودك ديوانه بازى كى كند
جزو بايد تا كه كل را فى كند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 89
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٨٩