تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 88

مساهمون:

ص٨٨
( ( 2210 ) ) هر دمت طوفان و كشتى اى مقل با غم و شاديت كرد او متصل ( ( 2211 ) ) گر نبينى كشتى و دريا به پيش لرزه ها بين در همه اجزاى خويش ( ( 2212 ) ) چون نبيند اصل ترسش را عيون ترس دارد از جمال گونه گون ( ( 2213 ) ) مشت بر اعمى زند يك جلف مست كور پندارد لگد زن اشتر است ( ( 2214 ) ) زان كه آن دم بانگ اشتر مىشنيد كور را آيينه گوش آمد نه ديد ( ( 2215 ) ) باز گويد كور نى اين سنگ بود يا مگر از قبّهء پر طنگ بود ( ( 2216 ) ) اين نبود و او نبود و آن نبود آنكه او ترس آفريد اينها نمود ( ( 2217 ) ) ترس و لرزه باشد از غيرى يقين هيچ كس از خود نترسد اى حزين ( ( 2218 ) ) آن حكيمك وهم خواند ترس را فهم كژ كردست او اين درس را ( ( 2219 ) ) هيچ وهمى بىحقيقت كى بود هيچ قلبى بىصحيحى كى رود ( ( 2220 ) ) كى دروغى قيمت آرد بىزر است در دو عالم هر دروغ از راست خاست ( ( 2221 ) ) راست را ديد او رواجى و فروغ بر اميد آن روان كرد او دروغ ( ( 2222 ) ) اى دروغى كه ز صدقت اين نواست شكر نعمت گو مكن انكار راست ( ( 2223 ) ) از مفلسف گويم و سوداى او يا ز كشتىها و درياهاى او ( ( 2224 ) ) بل ز كشتىهاش كان بند دل است گويم از كل جزو در كل داخل است ( ( 2225 ) ) هر ولى را نوح و كشتى بان شناس صحبت اين خلق را طوفان شناس ( ( 2226 ) ) كم گريز از شير و اژدرهاى نر زآشنايان و ز خويشان كن حذر ( ( 2227 ) ) در تلاقى روزگارت مىبرند يادهاشان غائبىات مىچرند ( ( 2228 ) ) چون خر تشنه خيال هر يكى از قف تن فكر را شربت مكى ( ( 2229 ) ) نشف كردستت خيال آن وشات شبنمى كه دارى از بحر الحيات ( ( 2230 ) ) پس نشان نشف آب اندر غصون آن بود كه مىنجنبد در ركون ( ( 2231 ) ) عضو هر شاخى تر و تازه بود مىكشى هر سو كشيده مىشود ( ( 2232 ) ) گر سبد خواهى توانى كردنش هم توانى كرد چنبر گردنش ( ( 2233 ) ) چون شد آن ناشف ز نشف بيخ خود نايد آن سويى كه امرش مىكشد