( ( 2210 ) ) هر دمت طوفان و كشتى اى مقل
با غم و شاديت كرد او متصل
( ( 2211 ) ) گر نبينى كشتى و دريا به پيش
لرزه ها بين در همه اجزاى خويش
( ( 2212 ) ) چون نبيند اصل ترسش را عيون
ترس دارد از جمال گونه گون
( ( 2213 ) ) مشت بر اعمى زند يك جلف مست
كور پندارد لگد زن اشتر است
( ( 2214 ) ) زان كه آن دم بانگ اشتر مىشنيد
كور را آيينه گوش آمد نه ديد
( ( 2215 ) ) باز گويد كور نى اين سنگ بود
يا مگر از قبّهء پر طنگ بود
( ( 2216 ) ) اين نبود و او نبود و آن نبود
آنكه او ترس آفريد اينها نمود
( ( 2217 ) ) ترس و لرزه باشد از غيرى يقين
هيچ كس از خود نترسد اى حزين
( ( 2218 ) ) آن حكيمك وهم خواند ترس را
فهم كژ كردست او اين درس را
( ( 2219 ) ) هيچ وهمى بىحقيقت كى بود
هيچ قلبى بىصحيحى كى رود
( ( 2220 ) ) كى دروغى قيمت آرد بىزر است
در دو عالم هر دروغ از راست خاست
( ( 2221 ) ) راست را ديد او رواجى و فروغ
بر اميد آن روان كرد او دروغ
( ( 2222 ) ) اى دروغى كه ز صدقت اين نواست
شكر نعمت گو مكن انكار راست
( ( 2223 ) ) از مفلسف گويم و سوداى او
يا ز كشتىها و درياهاى او
( ( 2224 ) ) بل ز كشتىهاش كان بند دل است
گويم از كل جزو در كل داخل است
( ( 2225 ) ) هر ولى را نوح و كشتى بان شناس
صحبت اين خلق را طوفان شناس
( ( 2226 ) ) كم گريز از شير و اژدرهاى نر
زآشنايان و ز خويشان كن حذر
( ( 2227 ) ) در تلاقى روزگارت مىبرند
يادهاشان غائبىات مىچرند
( ( 2228 ) ) چون خر تشنه خيال هر يكى
از قف تن فكر را شربت مكى
( ( 2229 ) ) نشف كردستت خيال آن وشات
شبنمى كه دارى از بحر الحيات
( ( 2230 ) ) پس نشان نشف آب اندر غصون
آن بود كه مىنجنبد در ركون
( ( 2231 ) ) عضو هر شاخى تر و تازه بود
مىكشى هر سو كشيده مىشود
( ( 2232 ) ) گر سبد خواهى توانى كردنش
هم توانى كرد چنبر گردنش
( ( 2233 ) ) چون شد آن ناشف ز نشف بيخ خود
نايد آن سويى كه امرش مىكشد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 88
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٨٨