( ( 4721 ) ) طفل را استيزه و صد آفت است
شكر آن كاو بىفن و بىآلت است
( ( 4722 ) ) واى از آن پيران طفل نااديب
گشته از قوّت بلاى هر لبيب
( ( 4723 ) ) چون سلاح و جهل جمع آمد به هم
گشت فرعونى جهانسوز از ستم
( ( 4724 ) ) شكر كن اى مرد درويش از قصور
كه ز فرعونى رهيدى و از كفور
( ( 4725 ) ) شكر كه مظلومى و ظالم نه اى
ايمن از فرعونى و هر فتنه اى
( ( 4726 ) ) خالى اشكم لاف اللهى نزد
كاتشش را نيست از هيزم مدد
( ( 4727 ) ) اشكم خالى بود زندان ديو
كش غم نان مانع است از مكر و ريو
( ( 4728 ) ) اشكم پر لوت دان بازار ديو
تاجران ديو را در وى غريو
( ( 4729 ) ) تاجران ساحران لا شىء فروش
عقلها را تيره كرده از خروش
( ( 4730 ) ) خم روان گردد ز سحرى چون فرس
كرده كرباسى ز مهتاب و غلس
( ( 4731 ) ) چون به ريشم خاك را برمىتنند
خاك بر چشم مميز مىزنند
( ( 4732 ) ) چندلى را رنگ عودى مىدهند
بر كلوخيمان حسودى مىدهند
( ( 4733 ) ) پاك آن كان خاك را رنگى دهد
همچو كودكمان بر آن چنگى دهد
( ( 4734 ) ) دامن پر خاكمان چون كودكان
در نظرمان خاك همچون زرّ كان
( ( 4735 ) ) طفل را با بالغان نبود جدال
طفل را حق كى نشاند با رجال
( ( 4736 ) ) ميوه گر كهنه شود تا هست خاك
پخته نبود غوره خوانندش به نام
( ( 4737 ) ) گر شود صد ساله آن خام ترش
طفل و غوره است او بر هر تيز هُش
( ( 4738 ) ) گر چه باشد ريش و موى سر سپيد
هم در آن طفلى خوف است و اميد
ماند خواهم نارسيده يا رسم
حق كند با من غضب يا خود كرم
( ( 4739 ) ) كه رسم يا نارسيده ماندم
اى عجب با من كند كرم آن كرم
( ( 4740 ) ) با چنين ناقالبى و دوريى
بخشد اين غورهء مرا انگورئى
( ( 4741 ) ) نيستم اميدوار از هيچ سو
وان كرم مىگويدم لا تيأسوا
( ( 4742 ) ) كرد آن خاقان ما طويى نكو
گوش ما را مىكشد لا تقنطوا
( ( 4743 ) ) گرچه ما زين نااميدى در گُويم
چون صلا زد دست اندازان رويم
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 564
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٦٤