( ( 4675 ) ) عاد را باد است حمال خذول
همچو بره در كف مرد اكول
( ( 4676 ) ) همچو فرزندش نهاده بر كنار
مىبرد تا بكشدش قصابوار
( ( 4677 ) ) عاديان را باد زاستكبار بود
يار مىپنداشتند اغيار بود
( ( 4678 ) ) چون بگردانيد ناگه پوستين
خردشان بشكست آن بئس القرين
( ( 4679 ) ) باد را بشكن كه بد قبله است باد
پيش از آن كت بشكند او همچو عاد
( ( 4680 ) ) هود دادى پند كاى پر كبر خيل
بركند از دستتان اين باد ذيل
( ( 4681 ) ) لشكر حق است باد و از نفاق
چند روزى با شما كرد اعتناق
( ( 4682 ) ) او به سر با خالق خود راست است
چون اجل آيد برآرد باد دست
( ( 4686 ) ) اين همان باد است كايمن مىگذشت
بود جان كِشت و مرگِ كشت گشت
( ( 4687 ) ) دست آن كس كه بكردت دست بوس
وقت خشم آن دست مىگردد دبوس
( ( 4683 ) ) باد را اندر دهان بين ره گذر
هر نفس آيان روان با كرّ و فر
( ( 4684 ) ) حلق و دندانها از آن ايمن بود
حق چو فرمايد به دندان در رود
( ( 4685 ) ) كوه گردد ذرهء باد و ثقيل
درد دندان داردش زار و عليل
( ( 4688 ) ) يارب و يارب برآرد او ز جان
كه ببر اين باد را اى مستعان
( ( 4689 ) ) اى دهان غافل بدى زاين باد رو
از بن دندان در استغفار شو
( ( 4690 ) ) چشم سختش اشكها باران كند
منكران را درد الله خوان كند
( ( 4691 ) ) چون دم يزدان نپذرفتى ز مرد
وحى حق را هين پذيرا شو ز درد
( ( 4692 ) ) باد گويد پيكم از شاه بشر
گه خبر خير آورم گه شور و شر
( ( 4693 ) ) زان كه مأمورم امير خود نيم
من چو تو غافل ز شاه خود كيم
( ( 4694 ) ) گر سليمانوار بودى حال تو
چون سليمان گشتمى حمال تو
( ( 4695 ) ) عاريه ستم گشتى ملك كفت
كردمى بر راز خود من واقفت
( ( 4696 ) ) ليك چون تو ياغئى من مستعار
مىكنم خدمت تو را روزى سه چار
( ( 4697 ) ) پس چو عادت سرنگونىها دهم
زاسپه تو ياغيانه برجهم
( ( 4698 ) ) تا به غيب ايمان تو محكم شود
آن زمان كايمانت مايهء غم شود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 562
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٦٢