( ( 4652 ) ) زان زبون اين دو سه گلدسته ايم
كاين درِ گلزار بر خود بسته ايم
( ( 4653 ) ) آن چنان مفتاحها هر دم به نان
مىفتد هر دم دريغا از بنان
( ( 4654 ) ) ور دمى هم فارغ آرندت ز نان
گرد چادر گردى و عشوهء زنان
( ( 4655 ) ) باز استسقات چون شد موج زن
ملك شهرى بايدت پر نان و زن
( ( 4656 ) ) مار بودى اژدها گشتى مگر
يك سرت بود اين زمانى هفت سر
( ( 4657 ) ) اژدهاى هفت سر دوزخ بود
حرص تو دانه است و دوزخ فخ بود
( ( 4658 ) ) دام را بدران بسوزان دانه را
باز كن درهاى اين نو خانه را
( ( 4659 ) ) چون تو عاشق نيستى اى نر گدا
همچو كوهى بىخبر دارى صدا
( ( 4660 ) ) كوه را گفتار كى باشد ز خود
عكس غير است آن صدا اى معتمد
( ( 4661 ) ) گفت تو زان رو كه عكس ديگريست
جمله احوالت به غير عكس نيست
( ( 4662 ) ) خشم و ذوقت هست عكس ديگران
شادى قوادى و خشم عوان
( ( 4663 ) ) آن عوان را آن ضعيف آخر چه كرد
كه دهد او را به كينه زجر و درد
( ( 4664 ) ) تا به كى عكس خيال لامعه
جهد كن تا گرددت اين واقعه
( ( 4665 ) ) تا كه گفتارت ز حال تو بود
سير تو با پرّ و بال تو بود
( ( 4666 ) ) صيد گيرد تير هم با پرّ غير
لاجرم بىبهره است از لحم طير
( ( 4667 ) ) باز صيد آرد به خود از كوهسار
لاجرم شاهش خوراند كبك و سار
( ( 4668 ) ) منطقى كز وحى نبود از هواست
همچو خاكى بر هوا و در هباست
( ( 4669 ) ) گر نمايد خواجه را اين دم غلط
زاول و النجم برخوان چند خط
( ( 4670 ) ) تا كه ما ينطق محمد عن هوى
ان هو الا بوحى احتوى
( ( 4671 ) ) احمدا چون نيستت از وحى ياس
جسميان را ده تحرى و قياس
تا بدانى كه محمد از هوا
وا نگفت و گفت از وحى خدا
( ( 4672 ) ) كز ضرورت هست مردارى حلال
كه تحرى نيست در كعبهء وصال
( ( 4673 ) ) بىتحرى و اجتهادات هدى
هر كه بدعت پيشه گيرد از هوا
( ( 4674 ) ) همچو عادش بر برد باد و كشد
نى سليمان است تا تختش كشد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 561
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٦١