( ( 4699 ) ) آن زمان خود جملگان مؤمن شوند
آن زمان خود سركشان بر سر دوند
رو نمايد پادشاهى مقيم
نى دو روزه مستعار و نى سقيم
( ( 4700 ) ) آن زمان زارى كنند و افتقار
همچو دزد و راهزن در زير دار
( ( 4701 ) ) ليك گر در غيب گردى مستوى
مالك دارين و شحنهء خود تويى
( ( 4703 ) ) رستى از پيكار و كار خود كنى
هم تو شاه و هم تو طبل خود زنى
( ( 4704 ) ) چون گلو تنگ آورد بر ما جهان
كاش خوردى خاك اين حلق و دهان
( ( 4705 ) ) اين دهان خود خاك خوارى آمده است
ليك خاكى را كه آن رنگين شده است
( ( 4706 ) ) اين كباب و اين شراب و اين شكر
خاك رنگين است و نقشين اى پسر
( ( 4707 ) ) چون كه خوردى و شد آنها لحم و پوست
رنگ لحمش داد و اين خاك كوست
( ( 4708 ) ) هم ز خاكى بخيه بر گل مىزنند
جمله را هم باز خاكى مىكنند
( ( 4709 ) ) هندو و قبچاق و رومى و حبش
جمله يك رنگند اندر گور خوش
( ( 4710 ) ) تا بدانى كان همه نقش و نگار
جمله رو پوش است و ملك مستعار
( ( 4711 ) ) رنگ باقى صبغة الله است و بس
غير آن بربسته دان همچون جرس
( ( 4712 ) ) رنگ صدق و رنگ تقوى و يقين
تا ابد باقى بود بر صادقين
( ( 4713 ) ) رنگ كفران و شك و شرك و نفاق
تا ابد باقى بود بر جان عاق
( ( 4714 ) ) چون سيه رويى فرعون دغا
رنگ او باقى و جسم او فنا
( ( 4715 ) ) برق و فرّ روى خوب صادقين
تن فنا شد وان بجا تا يوم دين
( ( 4717 ) ) خاك را رنگى و فرهنگى دهد
طفل خوبان را بر آن جنگى دهد
( ( 4718 ) ) از خميرى اشتر و شيرى پزند
كودكان از حرص آن كف مىمزند
( ( 4719 ) ) شير و اشتر نان شود اندر دهان
در نگيرد اين سخن با كودكان
دامن پر خاك ما چون كودكان
رفته از سر جهد اسباب و دكان
( ( 4720 ) ) كودك اندر جهل و پندار و شك است
شكر بارى قوت او اندك است
واى از آن طفلان كه پيرى مىكنند
لنگ مورانند و ميرى مىكنند
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 563
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٦٣