آمدن برادر ميانه به جنازهء برادر كه آن برادر كوچك بر فراش رنجورى بود و نواختن پادشاه او را تا ملازم شود و صد هزار از غنايم غيبى و عينى به دو رسيدن از نظر شاه
( ( 4634 ) ) كوچكين رنجور بود و آن وسط
بر جنازهء آن بزرگ آمد فقط
( ( 4635 ) ) شاه ديدش گفت قاصد كاين كى است
كه از آن بحر است و اين هم ماهى است
( ( 4636 ) ) پس معرف گفت پور آن پدر
اين برادر زان برادر خردتر
( ( 4637 ) ) شه نوازيدش كه هستى يادگار
كرد او را هم بدين پرسش شكار
( ( 4638 ) ) از نوازشهاى آن شاه وحيد
در تن خود غير جان جانى بديد
در دل خود يافت عالى عالمى
كان نيابد كس به صد خلوت همى
( ( 4639 ) ) در دل خود يافت عالى غلغله
كه نيابد صوفى آن در صد چله
( ( 4640 ) ) عرصه و ديوار و سنگ و كوه يافت
پيش او چون نار خندان مىشكافت
( ( 4641 ) ) ذره ذره پيش او چون آفتاب
دم بدم مىكرد صد گون فتح باب
( ( 4642 ) ) باب گه روزن شدى و گه شعاع
خاك گه گندم شدى و گاه صاع
( ( 4643 ) ) در نظرها چرخ بس كهنه و قديد
پيش چشمش هر دمى خلقى جديد
( ( 4644 ) ) روح زيبا چون كه وارست از جسد
از قضا بىشك چنين چشمش رسد
( ( 4645 ) ) صد هزاران غيب پيشش شد پديد
آن چه چشم محرمان بيند بديد
( ( 4646 ) ) آنچه او اندر كتب برخوانده بود
چشم را در صورت آن برگشود
( ( 4647 ) ) از غبار موكب آن شاه نر
يافت او كحل عزيزى در بصر
( ( 4648 ) ) بر چنين گلزار دامن مىكشيد
جزو جزوش نعره زن هل من مزيد
( ( 4649 ) ) گلشنى كز نقل رويد يك دم است
گلشنى كز عقل رويد خرم است
( ( 4650 ) ) گلشنى كز گل دمد گردد تباه
گلشنى كز دل دمد وا فرحتاه
( ( 4651 ) ) علمهاى با مزهء دانسته مان
زان گلستان يك دو سه گلدسته دان