محرم مرديت را كو رستمى
تا ز صد خرمن يكى جو گفتمى
اگر بخواهم آهى در ابراز اسرارت از درون بر آورم ، چارهاى جز آن ندارم كه مانند علي عليه السلام سر به چاهى فرو برم و آهم را به اعماق چاه روانه كنم . در آن هنگام كه برادران چون تو يوسف صفتى ، كينه توزىها راه بيندازند - براى يوسف منشى چون تو جايگاهى جز ته چاه وجود ندارد . من اكنون -
مست گشتم خويش بر غوغا زنم
چَه چه باشد خيمه بر صحرا زنم
تو نخست شراب آتشين بر كفم گذار و آنگاه كر و فر مستانهام را نظاره نما . به آن فقير كه داستانش را مىگفتيم - بگوييد كه بىگنج در همان جاى خود بايستد كه ما اكنون از بادهء طهور غرق حاليم . اى فقير در اين لحظه برو پناه از خدا بخواه كه ما خود غرق درياى پر طوفانيم .
من اكنون كه به خود و ريش يا زخم خويشتن هشيارم ، پرواى اسناد داستان تو را ندارم ، باد سبيل و آبرو گنجايشى براى آن شراب كه تار مويى در آن نمىگنجد ، ندارد . -
در دهاى ساقى يكى رطل گران
خواجه را از ريش و سبلت وا رهان
كبر و نخوتش ما را زير ضربه هاى سبيلش گرفته . ولى خود از رشك ما ريش خود را بر مىكند . او در بازى زندگى باخته و مات گشته و ما هم تزويرها و حيله گرىهايش را مىدانيم ، سرنوشتى كه صد سال ديگر سراغ او را خواهد گرفت . مرد الهى از هم اكنون مو به مو از آن سرنوشتش آگاه است . آرى ، آن چه را كه مرد عامى در آينه مىبيند . پير در خشت خام آن را مشاهده كرده است .
چنان كه آدم با ريش انبوه و دراز چيزى را كه در خانهء خود نمىبيند ، كوسه يكايك آن را مىداند . ( 1 )
هامش
( 1 ) مضمون فوق از مثلى است كه مىگويند كوسه زيرك و كس كه ريش انبوه و طويل دارد احمق است . .