من آن كبوتر پر دوختهام كه گرد بام و كبوتر خانهء روحت مستانه پر و بال زنم . منم جبرئيل عشق و تويى سدرة المنتهاى من . من آن بيمار دست از جان شستهام و تويى عيسى حيات بخش من .
تو آن درياى گوهر بارت را بجوشان و بخروشان و امروز از حال بيمار عشق جان سوزت خبرى به دست بياور .
اگر چه اين لحظات بحرانى تست ، ولى اى بيمار عشق ، اگر تو از آن دريا شدى ، دريا هم از آن تو خواهد گشت .
اين همان نالهء مخفى است كه خود او به وجود آورده است اگر چه از حلقوم من بيمار سر بر مىآورد . آرى -
( ( 2002 ) ) دو دهان داريم گويا همچو نى
يك دهان پنهانست در لبهاى وى
( ( 2003 ) ) يك دهان نالان شده سوى شما
هاى و هويى درفكنده در سما
( ( 2004 ) ) ليك داند هر كه او را منظر است
كاين فغان اين سرى هم زان سر است
( ( 2005 ) ) دمدمهء اين ناى از دمهاى اوست
هاى و هوى روح از هيهاى اوست
اگر اين نى نغمه ساز ازلى با لبهاى او داستانى نداشت ، جهان را پر از شكر نمىكرد . نمىدانم دوش با چه كسى همخوابه بودى و از كدامين پهلو از خواب برخاستى « كاين چنين پر جوش چون درياستى » شايد تو هم مانند پيامبر سرود ابيت عند ربى ( در نزد پروردگار شب را به صبح مىرسانم ) سر داده ، كه چنين بىپروا درون درياى آتش فرو رفتى و نداى « اى آتش سرد باش » حافظ جان تو گشت .
اى ضياء الحق حسام دين و دل ، مگر مىتوان خورشيد را با گل تيره پوشانيد اين گل پاره هاى فرو مايه تصميم گرفتهاند كه خورشيد روح تو را بپوشانند ، ولى هيهات چه انديشه و تصميم خامى كه در مغزشان مىپرورانند اين فرو مايگان با چه كسى خصومت مىورزند ؟ مگر چنين نيست كه
در دل كُه لعلها دلال توست
باغها از خنده مالامال توست