تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
دل انگيز شورشى در درون عاشق به وجود مىآورد و در آن شورش و هيجان عاشقانه است كه عاشق با جوهر بس والاى روح خود آشنا مىشود ، لذا تو اى راهرو ، به گرايش طبيعى به جمال معشوق قناعت مورز و -
روى در روى خود آر اى عشق كيش نيست اى مفتون تو را جز خويش خويش
در هنگام دعا ، دل را قبلهء خود ساز ، كه راهى بس نزديك و روشن به معبود است و انسان در اين دنيا چيزى جز كار و كوشش نيست . آن فقير پيش از شنيدن پاسخ هاتف غيبى ، ساليان متمادى در دعا پيچيده بود و با اين كه در ظاهر اجابت دعايش را نمىديد ، ولى از كرم الهى لبيكهاى پنهانى شنيده بود .
هست لبيكى كه نتوانى شنيد ليك سر تا پا توان آن را چشيد
آن بيمار الهى با اعتماد به خلاق بزرگ هستى ، بىدف و نى مىرقصيد ، نه نداى هاتفى را مىشنيد و نه پيكى از كوى يار سراغش را مىگرفت ، تنها گوش اميد او بود كه نغمهء بىبانگ لبيك را در مىيافت ، اميدى كه داشت بدون زبان و صوت و سخن او را به مقصودش مىخواند و ملال تأخير بر آورده شدن مقصدش را از دلش پاك مىكرد آن اميد نجات بخش كه شب و روز پرندهء مقصودش را مىخواند ، در حقيقت دنبال آشنائى مىرفت كه مانند كبوتر پر و بال دوخته بر بام درونش نشسته بود . -
آن كبوتر را كه بام آموخته است تو مخوان مىرانش كه پر دوخته است اى ضياء الحق حسام الدين برانش كز ملاقات تو بررسته است جانش گر برانى مرغ جان را از گزاف هم به گرد بام تو آرد طواف چينه و قفلش همه بر بام توست پر زنان بر اوج مست دام توست
اگر روح آن انسان پر دوخته دمى اداى شكر تو را منكر شود ، شحنهء عشق براى انتقام خويش طشت آتشين بر سينه اش مىگذارد -
كه بيا سوى مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زوتر باز گرد