آمدن مريد شيخ ابو الحسن خرقانى به زيارت شيخ
( ( 2044 ) ) رفت درويشى ز شهر طالقان
بهر صيت بو الحسن تا خارقان
( ( 2045 ) ) كوه ها ببريد و وادى دراز
بهر ديد شيخ با صدق و نياز
( ( 2046 ) ) آنچه در ره ديد از جور و ستم
گر چه در خورد است كوته مىكنم
( ( 2047 ) ) چون به مقصد آمد از ره آن جوان
خانهء آن شاه را جست او نشان
( ( 2048 ) ) چون به صد حرمت بزد حلقهء درش
زن برون كرد از ره رو زن سرش
( ( 2049 ) ) كه چه مىخواهى بگو اى بو الكرم ؟
گفت كز بهر زيارت آمدم
( ( 2050 ) ) خندهاى زد زن كه خه خه ريش بين
اين سفر گيريى و اين تشويش بين
( ( 2051 ) ) خود تو را كارى نبود آن جايگاه
تا به بىهوده كنى تو عزم راه
( ( 2052 ) ) اشتهاى گول گردى آمدت
يا ملولىّ وطن غالب شدت
( ( 2053 ) ) يا مگر ديوت دو شاخه بر نهاد
بر تو وسواس سفر را در گشاد
( ( 2054 ) ) گفت نافرجام و فحش و دمدمه
من نتانم باز گفتن آن همه
( ( 2055 ) ) از مثل وز ريشخند بىحساب
آن مريد افتاد در غم و اضطراب
تفسير ابيات
درويشى از شهر طالقان با شنيدن شهرت ابو الحسن خرقانى ، راهى خرقان گشت . درويش براى زيارت شيخ با صدق و خلوص و نياز از كوه ها گذشت و بيابان دور و دراز پشت سر نهاد .
سرگذشت و ناگوارىهايى را كه در راه ديد ، با اين كه براى باز گو كردن شايسته است ، من از آن دست بر مىدارم و داستان را كوتاه مىكنم .
بالاخره آن درويش جوان به مقصد رسيد و خانهء شيخ خرقانى را جستجو و پيدا كرد و حلقه بر در خانهء شيخ زد . زن از درون خانه سر بيرون كرد و گفت : چه مىخواهى ؟ كه را مىجويى ؟ درويش پاسخ داد : براى زيارت شيخ آمدهام . زن خندهاى زد و زهى زهى گويان استهزائش نموده و گفت : ريش احمق را تماشا كن و تشويش