تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥

ديدن ميراثى به خواب كه در مصر به فلان گنجى است و رفتن به شهر مصر در طلب آن

( ( 4237 ) ) بىمرادى مؤمنان از نيك و بد تو يقين مىدان كه بهر اين بود اين جهان زندان مؤمن زين بود كافران را جنت حالى شود ( ( 4238 ) ) خواجه چون ميراث خورد و شد فقير آمد اندر يارب و گريه و نفير ( ( 4239 ) ) خود كه كوبد اين درِ رحمت نثار كه نيابد در اجابت صد بهار ( ( 4240 ) ) خواب ديد او هاتفى گفت او شنيد كه غناى تو به مصر آيد پديد ( ( 4241 ) ) رو به مصر آن جا شود كار تو راست كرد گريه ت را قبول ، او مرتجاست ( ( 4242 ) ) در فلان موضع يكى گنجى است زفت در پى آن بايدت تا مصر رفت ( ( 4246 ) ) در فلان كوى و فلان موضع دفين هست گنجى سخت نادر بس ثمين ( ( 4243 ) ) بىدرنگى هين ز بغداد اى نژند رو به سوى مصر و منبتگاه قند ( ( 4244 ) ) چون ز بغداد آمد او تا سوى مصر گرم شد پشتش چو ديد او روى مصر ( ( 4245 ) ) بر اميد وعدهء هاتف كه گنج يابد اندر مصر بهر دفع رنج ( ( 4247 ) ) ليك نفقه اش بيش و كم چيزى نماند خواست كديه بر عوام الناس راند ( ( 4248 ) ) ليك شرم و همتش دامن گرفت خويش را در صبر افشردن گرفت ( ( 4249 ) ) باز نفسش از مجاعت برطپيد از گدايى كردن او چاره نديد ( ( 4250 ) ) گفت شب بيرون روم من نرم نرم تا ز ظلمت نايدم از كديه شرم ( ( 4251 ) ) همچو شبكوكى كنم من ذكر و بانگ تا رسد از بامهايم نيم دانگ

روايت

« الدنيا سجن المؤمن و جنه الكافر » ( 1 ) ( دنيا براى مؤمن زندان و براى كافر بهشت است . )

هامش
( 1 ) پاورقى رمضانى ، ص 414 . .