ديدن ميراثى به خواب كه در مصر به فلان گنجى است و رفتن به شهر مصر در طلب آن
( ( 4237 ) ) بىمرادى مؤمنان از نيك و بد
تو يقين مىدان كه بهر اين بود
اين جهان زندان مؤمن زين بود
كافران را جنت حالى شود
( ( 4238 ) ) خواجه چون ميراث خورد و شد فقير
آمد اندر يارب و گريه و نفير
( ( 4239 ) ) خود كه كوبد اين درِ رحمت نثار
كه نيابد در اجابت صد بهار
( ( 4240 ) ) خواب ديد او هاتفى گفت او شنيد
كه غناى تو به مصر آيد پديد
( ( 4241 ) ) رو به مصر آن جا شود كار تو راست
كرد گريه ت را قبول ، او مرتجاست
( ( 4242 ) ) در فلان موضع يكى گنجى است زفت
در پى آن بايدت تا مصر رفت
( ( 4246 ) ) در فلان كوى و فلان موضع دفين
هست گنجى سخت نادر بس ثمين
( ( 4243 ) ) بىدرنگى هين ز بغداد اى نژند
رو به سوى مصر و منبتگاه قند
( ( 4244 ) ) چون ز بغداد آمد او تا سوى مصر
گرم شد پشتش چو ديد او روى مصر
( ( 4245 ) ) بر اميد وعدهء هاتف كه گنج
يابد اندر مصر بهر دفع رنج
( ( 4247 ) ) ليك نفقه اش بيش و كم چيزى نماند
خواست كديه بر عوام الناس راند
( ( 4248 ) ) ليك شرم و همتش دامن گرفت
خويش را در صبر افشردن گرفت
( ( 4249 ) ) باز نفسش از مجاعت برطپيد
از گدايى كردن او چاره نديد
( ( 4250 ) ) گفت شب بيرون روم من نرم نرم
تا ز ظلمت نايدم از كديه شرم
( ( 4251 ) ) همچو شبكوكى كنم من ذكر و بانگ
تا رسد از بامهايم نيم دانگ
روايت
« الدنيا سجن المؤمن و جنه الكافر » ( 1 ) ( دنيا براى مؤمن زندان و براى كافر بهشت است . )
هامش
( 1 ) پاورقى رمضانى ، ص 414 . .