و اشارات لطيف و ظريف خود به عبور از اين راه منزل نما مىخوانند و مىگويند : راه برو .
خداوندا ، كجا ، و پيشگاه ربوبى تو كجا ؟ خداوندا ، درختان سرسبز و دشت و چمنهاى روح افزا كجا ، و پيشگاه ربوبى تو كجا ؟ به خود مىنگرم و در اعماق دل و عقل و انديشه و خيال فرو مىروم و با جهانى بس بزرگتر از عرصهء طبيعت در درون خويش رو برو مىگردم ، اين جايگاه گيرندگى و سازندگى و محو و اثبات و وجدان و تجسيم و تجسم و بىنهايت و درك ذات ، عظمتى بالاتر از جهان محسوسات به من نشان مىدهد ، آنگاه كه مىخواهم جمال و جلال ربوبى را در اين جايگاه دريابم ، يك نغمهء غيبى در فضاى درونم طنين انداز مىگردد و مىگويد : اين جا هم مايست و راه برو .
خداوندا ، حس و وهم و دل و عقل و انديشه كجا و پيشگاه ربوبى تو كجا ؟ بار ديگر قدم از درون به بيرون مىگذارم و فضاى بىكران با نقطه هاى زرين را كه در مقابل ديدگانم گسترده است ، مىبينم و طاير تيز رو و سبك بال خيال با سرعت بىنهايت در آن پهنه وسيع ، كران تا به كران به پرواز در مىآيد و كرات فضايى را با يك بال زدن در هم مىنورد و ناگهان بانگ آشنائى گوشم را مىنوازد و مىگويد : كجا مىروى ؟ بر گرد و راه برو .
خداوندا ، فضاى بىكران با ستارگان زرينش كجا و پيشگاه ربوبى تو كجا ؟ صدايى را مىشنوم كه مىگويد :
جمعى ز كتاب و سخنت مىجويند جمعى ز گل و نسترنت مىجويند آسوده جماعتى كه دل از همه چيز برتافته از خويشتنت مىجويند و مىگويد : قدم بر دار خود را در منزلگه محبوبت ببين ، قصد كن به مقصد برس .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 455
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٥٥