تجرد دريا از تعينات و تضادها ، ديدگانم را با بىكرانگى لطيف خود انبساط مىبخشد و در روياى عميق فرو مىروم ، ناگهان روزنهاى از دريا براى ديدار جمال و جلال نقش عالم هستى باز مىگردد ، خطوطى زرين در آن نقشه مىبينم كه مىگويد : اين جا مايست و به سير خود ادامه بده ، چند لحظه پيش خس ناچيزى چنين راز و نيازى با من داشت . و ماهى كوچكى به دهان پرندهاى دادم و او را بال و پر زنان به آشيانهء خود بر گردانيدم .
خداوندا ، درياهاى بىكران كجا و بارگاه ربوبى تو كجا ؟ گلهاى ظريف و زيبا را تماشا مىكنم ، تبسم آنها ديدگانم را و بوى معطر آنها مشامم را مىنوازد . خنده هاى بىصدا و تبسمهاى معصومانه گل كه هيچ تيرگى دو رويى راهى به آن ندارد ، تبسم بس پر معنا در درونم به وجود مىآورد و شكوفانم مىسازد اين شكفتن به بينايى درونم مىافزايد و راهى از گلها پيش پايم گسترده مىبينم كه با خط جلى و خوانا بر سر آن راه نوشته است . كه راه برو و اين جا منزلگه نهايى تو نيست .
خداوندا ، گلهاى معطر و زيبا و خندان كجا و پيشگاه ربوبى تو كجا ؟ به درختان سر سبز و خرم و دشت و چمنهاى روح افزا مىنگرم ، گوش به سكوت آنها كه عالىترين سرود را مىنوازد . فرا مىدهم ، خصوصا در آن هنگام كه نسيم بهارى بر روى آنها وزيدن مىگيرد و شكوفه ها و برگها و چمنها را به دست افشانى و پاى كوبى در مهمانسراى الهى وا مىدارد . درك پيوستگى اين همه جنبشها و لرزشها به لرزش هستى در ايوان ربوبى ، چنان در حيرت و شعف غوطه ورم مىسازد كه به توصيف هيچ كس بر نمىآيد . تا آنگاه كه لحظات نهايى آشنائى عميقم با آن مناظر دلربا فرا مىرسد و مىبينم كه شاخسارها و شكوفه ها دستهايى هستند كه با حركات
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 454
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٥٤