( ( 4094 ) ) جمله لذات هوا مكر است و زرق
سوز و تاريك است گرد نور برق
( ( 4095 ) ) برق نور كوته و كذب و مجاز
گرد او ظلمات و راه تو دراز
( ( 4096 ) ) نى به نورش نامه تانى خواندن
نى به منزل اسب تانى راندن
( ( 4097 ) ) ليك جرم آن كه باشى رهن برق
از تو روى اندر كشد انوار شرق
خشم گيرد بر دلت آن آفتاب
چون تو جويى از عطارد نور و تاب
( ( 4098 ) ) مىكشاند مكر برقت بىدليل
در مفازهء مظلمى شب ميل ميل
( ( 4099 ) ) گاه بر كه گاه بر جو اوفتى
گه بدان سو گه بدين سو اوفتى
( ( 4100 ) ) خود نبينى تو دليل اى جاه جو
ور ببينى رو بگردانى از او
( ( 4101 ) ) من سفر كردم در اين ره شصت ميل
مر مرا گم راه گويد اين دليل
( ( 4102 ) ) گر نهم من گوش سوى آن شگفت
زامر او را هم ز سر بايد گرفت
( ( 4103 ) ) من در اين ره عمر خود كردم گرو
هر چه بادا باد اى خواجه برو
( ( 4104 ) ) راه كردى ليك در ظنى چو برق
عشر آن ره كن پى وحى چو شرق
( ( 4105 ) ) ظن لا يغنى من الحق خوانده اى
وز چنان برقى ز شرقى مانده اى
( ( 4106 ) ) هين درآ در كشتى ما اى نژند
يا كه آن كشتى به اين كشتى ببند
( ( 4107 ) ) گويد او چون ترك گيرم گير و دار
چون روم من در طفيلت كوروار
( ( 4108 ) ) كور با رهبر به از تنها يقين
زان يكى ننگ است و صد ننگ است ازين
( ( 4110 ) ) مىگريزى از جفاهاى پدر
در ميان لوطيان شور و شر
( ( 4111 ) ) مىگريزى همچو يوسف از ملال
تا ز نرتع نلعبت گردد و بال
( ( 4112 ) ) زين تفرّج در چَه افتى همچو او
مر تو را ليك آن عنايت يار كو
( ( 4113 ) ) گر نبودى آن به دستور پدر
بر نياوردى ز چَه تا حشر سر
( ( 4114 ) ) آن پدر بهر دل او اذن داد
گفت چون اين است ميلت ، خير باد
( ( 4115 ) ) هر ضريرى كز مسيحى سر كشد
او جهودانه بماند از رشد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 431
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣١