تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
بىطاقت شدن برادر بزرگتر بعد از مدتى و متوارى شدن در بلاد چين در شهر تختگاه و گفتن كه من رفتم الوداع تا خود را بر شاه چين عرضه كنم .
اما قدمى تنيلنى مقصودى او القى رأسي كفؤداى ثمه يا پاى رساندم به مقصود و مراد يا سر بنهم همچو دل از دست اينجا
و نصيحت برادران را سود ناداشتن
يا عاذل العاشقين دع فئة اضلها الله كيف ترشدها ( ( 4054 ) ) آن بزرگين گفت اى اخوان من زانتظار آمد به لب اين جام من ( ( 4055 ) ) لاابالى گشته‌ام صبرم نماند مر مرا اين صبر بر آتش نشاند ( ( 4056 ) ) طاقت من زاين صبورى طاق شد واقعهء من عبرت عشاق شد ( ( 4057 ) ) من ز جان سير آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق ( ( 4058 ) ) چند درد فرقتش بكشد مرا سر ببر تا عشق سر بخشد مرا ( ( 4059 ) ) دين من از عشق زنده بودن است زندگى زين جان و سر ننگ من است ( ( 4060 ) ) تيغ جانها را كند پاك از عيوب زان كه سيف افتاد محاء الذنوب ( ( 4061 ) ) چون غبار تن بشد ماهم بتافت ماه جان من هواى صاف يافت ( ( 4062 ) ) عمرها بر طبل عشقت اى صنم ان فى موتى حياتى مىزنم ( ( 4063 ) ) دعوى مرغابيى كرده است جان كى ز طوفان بلا دارد فغان ( ( 4064 ) ) بطَّ را زاشكستن كشتى چه غم كشتىاش بر آب بس باشد قدم ( ( 4065 ) ) زنده زين دعوى بود جان و تنم من از اين دعوى چگونه تن زنم ( ( 4066 ) ) خواب مىبينم و ليكن خواب نى مدعى هستم ولى كذاب نى ( ( 4067 ) ) گر مرا صد بار تو گردن زنى همچو شمعم بر فروزم روشنى ( ( 4068 ) ) آتش ار خرمن بگيرد پيش و پس شب روان را خرمن آن ماه بس ( ( 4069 ) ) كرده يوسف را نهان و مختبى حيلت اخوان ز يعقوب نبى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 429 | محمد تقي جعفري