بىطاقت شدن برادر بزرگتر بعد از مدتى و متوارى شدن در بلاد چين در شهر تختگاه و گفتن كه من رفتم الوداع تا خود را بر شاه چين عرضه كنم .
اما قدمى تنيلنى مقصودى
او القى رأسي كفؤداى ثمه
يا پاى رساندم به مقصود و مراد
يا سر بنهم همچو دل از دست اينجا
و نصيحت برادران را سود ناداشتن
يا عاذل العاشقين دع فئة
اضلها الله كيف ترشدها
( ( 4054 ) ) آن بزرگين گفت اى اخوان من
زانتظار آمد به لب اين جام من
( ( 4055 ) ) لاابالى گشتهام صبرم نماند
مر مرا اين صبر بر آتش نشاند
( ( 4056 ) ) طاقت من زاين صبورى طاق شد
واقعهء من عبرت عشاق شد
( ( 4057 ) ) من ز جان سير آمدم اندر فراق
زنده بودن در فراق آمد نفاق
( ( 4058 ) ) چند درد فرقتش بكشد مرا
سر ببر تا عشق سر بخشد مرا
( ( 4059 ) ) دين من از عشق زنده بودن است
زندگى زين جان و سر ننگ من است
( ( 4060 ) ) تيغ جانها را كند پاك از عيوب
زان كه سيف افتاد محاء الذنوب
( ( 4061 ) ) چون غبار تن بشد ماهم بتافت
ماه جان من هواى صاف يافت
( ( 4062 ) ) عمرها بر طبل عشقت اى صنم
ان فى موتى حياتى مىزنم
( ( 4063 ) ) دعوى مرغابيى كرده است جان
كى ز طوفان بلا دارد فغان
( ( 4064 ) ) بطَّ را زاشكستن كشتى چه غم
كشتىاش بر آب بس باشد قدم
( ( 4065 ) ) زنده زين دعوى بود جان و تنم
من از اين دعوى چگونه تن زنم
( ( 4066 ) ) خواب مىبينم و ليكن خواب نى
مدعى هستم ولى كذاب نى
( ( 4067 ) ) گر مرا صد بار تو گردن زنى
همچو شمعم بر فروزم روشنى
( ( 4068 ) ) آتش ار خرمن بگيرد پيش و پس
شب روان را خرمن آن ماه بس
( ( 4069 ) ) كرده يوسف را نهان و مختبى
حيلت اخوان ز يعقوب نبى