( ( 4070 ) ) خفيه كردندش ز حيلت سازيى
كرد آخر پيرهن غمّازئى
( ( 4071 ) ) آن دو گفتندش نصحيت در سمر
كه مكن زاخطار خود را بىخبر
( ( 4072 ) ) هين منه بر ريشهاى ما نمك
هين مخور اين زهر از جلدى و شك
( ( 4073 ) ) جز به تدبير يكى شيخى خبير
چون روى چون نبودت قلب بصير ؟
( ( 4074 ) ) واى آن مرغى كه ناروييده پر
برپرد بر اوج و افتد در خطر
( ( 4075 ) ) عقل باشد مرد را بال و پرى
چون ندارد عقل باشد ابترى
( ( 4076 ) ) يا مظفر يا مظفر جوى باش
يا نظر ور يا نظر ور جوى باش
( ( 4077 ) ) بىز مفتاح خرد اين قرع باب
از هوا باشد نه از روى صواب
( ( 4078 ) ) عالمى در دام مىبين از هوا
وز جراحتهاى همرنگ دوا
( ( 4079 ) ) ايستاده مار بر سينه چو مرگ
در دهانش بهر صيد اشگرف برگ
( ( 4080 ) ) در حشايش چون حشيشى او به پاست
مرغ پندارد كه آن شاخ گياست
( ( 4081 ) ) چون نشيند بهر خور بر روى برگ
درفتد اندر دهان مار مرگ
( ( 4082 ) ) كرده تمساحى دهان خويش باز
گرد دندانهاش كرمان دراز
( ( 4083 ) ) از بقيهء خور كه در دندانش ماند
كرمها روييده و بر دندان نشاند
( ( 4084 ) ) مرغكان بينند كرم و قوت را
مرج پندارند آن تابوت را
( ( 4085 ) ) چون دهان پر شد ز مرغ او ناگهان
دركشدشان و فرو بندد دهان
( ( 4086 ) ) اين جهان پر ز نقل و پر زنان
چون دهان باز آن تمساح دان
( ( 4087 ) ) بهر كرم و طعمهاى روزى تراش
از فن تمساح دهر ايمن مباش
( ( 4088 ) ) روبه افتد پهن اندر زير خاك
بر سر خاكش حبوب مكرناك
( ( 4089 ) ) تا بيايد زاغ غافل سوى آن
پاى او گيرد به مكر آن مكردان
( ( 4090 ) ) صد هزاران مكر در حيوان چو هست
چون بود مكر بشر كاو بهتر است
( ( 4091 ) ) مصحفى بر كف چو زين العابدين
خنجرى پر زهر اندر آستين
( ( 4092 ) ) گويدت خندان كه اى مولاى من
در دل او بابلى پر سحر و فن
( ( 4093 ) ) زهر قاتل صورت شهد است و شير
هين مرو بىصحبت پير خبير
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 430
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣٠